<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب نوشت هاي يك ايراني</title>
	<atom:link href="http://www.mrmahdi.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mrmahdi.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 11:40:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>آیدا در آینه</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/99/literature/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/99/literature/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 11:18:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/.html</guid>
		<description><![CDATA[به بهانه سالمرگ استاد بزرگ احمد شاملو لبانت به ظرافتِ شعر شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید تا به صورتِ انسان درآید. و گونه‌هایت با دو شیارِ مورّب، که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کرده‌ام بی‌آنکه به انتظارِ صبح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #008000;">به بهانه سالمرگ استاد بزرگ احمد شاملو</span></strong></p>
<p><a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/07/Ahmad-Shamloo.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-106" style="margin: 5px;" title="Ahmad Shamloo" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/07/Ahmad-Shamloo.jpg" alt="" width="231" height="320" /></a></p>
<p>لبانت<br />
به ظرافتِ شعر<br />
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند<br />
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید<br />
تا به صورتِ انسان درآید.</p>
<p>و گونه‌هایت<br />
با دو شیارِ مورّب،<br />
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و<br />
سرنوشتِ مرا<br />
که شب را تحمل کرده‌ام<br />
بی‌آنکه به انتظارِ صبح<br />
مسلح بوده باشم،<br />
و بکارتی سربلند را<br />
از روسبی‌خانه‌های دادوستد<br />
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.</p>
<p>هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!</p>
<p>و چشمانت رازِ آتش است.<span id="more-99"></span></p>
<p>و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست<br />
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.</p>
<p>و آغوشت<br />
اندک جایی برای زیستن<br />
اندک جایی برای مردن<br />
و گریزِ از شهر<br />
که با هزار انگشت<br />
به وقاحت<br />
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.</p>
<p>□</p>
<p>کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود<br />
و انسان با نخستین درد.</p>
<p>در من زندانیِ ستمگری بود<br />
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ<br />
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.</p>
<p>□</p>
<p>توفان‌ها<br />
در رقصِ عظیمِ تو<br />
به شکوهمندی<br />
نی‌لبکی می‌نوازند،<br />
و ترانه‌ی رگ‌هایت<br />
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.</p>
<p>بگذار چنان از خواب برآیم<br />
که کوچه‌های شهر<br />
حضورِ مرا دریابند.</p>
<p>دستانت آشتی است<br />
و دوستانی که یاری می‌دهند<br />
تا دشمنی<br />
از یاد<br />
برده شود.</p>
<p>پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است<br />
تابناک و بلند،<br />
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند<br />
تا به زیباییِ خویش دست یابند.</p>
<p>دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.<br />
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید<br />
تا عطش<br />
آب‌ها را گواراتر کند؟</p>
<p>تا در آیینه پدیدار آیی<br />
عمری دراز در آن نگریستم<br />
من برکه‌ها و دریاها را گریستم<br />
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی<br />
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ<br />
حضورت بهشتی‌ست<br />
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،<br />
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند<br />
تا از همه گناهان و دروغ<br />
شسته شوم.</p>
<p>و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/99/literature/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالمرگ فردریک رویس</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/93/general/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/93/general/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Apr 2010 13:59:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;فردریک هنری رویس&#8243; &#8220;Frederick Henry Royce&#8221; در 27 می 1863 میلادی در آلوتن نزدیک پترزبورگ به دنیا آمد. او پسر یک آسیابان بود که در کارش ورشکست شده بود. وی که کوچک ترین فرزند خانواده بود، بعد از ورشکستگی شرکت اجاره ای پدر و مرگ نابهنگام وی، تامین بخشی از هزینه چهار خواهر و برادر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;فردریک هنری رویس&#8243;<a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/04/frederick-royce.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-95" title="frederick-royce" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/04/frederick-royce.jpg" alt="" width="196" height="245" /></a> &#8220;Frederick Henry Royce&#8221; در 27 می 1863 میلادی در آلوتن نزدیک پترزبورگ به دنیا آمد. او پسر یک آسیابان بود که در کارش ورشکست شده بود. وی که کوچک ترین فرزند خانواده بود، بعد از ورشکستگی شرکت اجاره ای پدر و مرگ نابهنگام وی، تامین بخشی از هزینه چهار خواهر و برادر دیگر خود را به عهده گرفت. در اوایل دوران زندگی خود مشاغل متعددی از قبیل روزنامه فروشی و پادویی و تلگراف خانه داشت که این کارها موجب شد که وی تنها یک سال به مدرسه برود. قبل از اینکه او در خط آهن بزرگ شمال شاگردی و نوآموزی را شروع کند، مخارج زندگی اش به وسیله عمه اش پرداخت می شد. مشکلات و مصائب مادی به طور ناگهانی و خیلی زودرس، تعلیمات کارآموزی اش را فسخ نمود و او را مجبور کرد که در یک شرکت تولید کننده ابزار استخدام شود.</p>
<p><span id="more-93"></span></p>
<p>وی در اوقات فراغتش به مطالعه دروس مهندسی برق می پرداخت و این مطالعه و گرایش به سوی مسایل فنی سبب گردید تا با یک شرکت مهنسی برق رابطه برقرار کند. سه سال بعد از گذراندن مدت کوتاهی در یک شرکت قطعه سازی به لندن بازگشت و در شرکت نور و قدرت الکتریکی استخدام شد. وظیفه وی در این شرکت تامین روشنایی و نور خیابان های لیورپول بود. قبل از تأسیس شرکت مهندسی برق و الکتریکی خود، در منچستر با سرمایه اندکی که پس انداز کرده بود &#8211; حدود70 پوند &#8211; شرکتی برای تامین برق در کارگاه ها به نام FH رویس را پایه گذاری و تأسیس کرد. در این شرکت بود که دینام و جرثقیل های الکتریکی را ساخت و با سرمایه به دست آمده توانست کارخانه خود در منچستر را تأسیس کند و توجه خود را معطوف ساخت موتور اتومبیل کند. اولین اتومبیل رویس، یک چهارچرخه فرانسوی ناقص بود که جانشین یک مدل فرانسوی دیگر شد. در طی سال های 1901 تا 1903 میلادی، موتور های مدل دو سیلندر Decauville و دودیون را ساخت. این اتومبیل یک مدل دو سیلندر ناصاف و خشن و پر سر و صدا بود که در طرح آن رویس تغییرات قابل توجهی به وجود آورد و پس از آن اولین اتومبیلش به نام رویس با موتور دو سیلندر و 10 اسب بخار را در سال 1904 ساخت.</p>
<p>رویس، اتومبیل دو سیلندری ساخت که هر چند موفقیت تجاری ویژه ای را نصیبش ننمود ولیکن عالی تر از مدل های مشابه فرانسوی اش بود. هنری با معرفی یکی از مدیران نمایشگاه دارش با چارلز رولز آشناشد. &#8220;چالز استوارت رولز&#8243; &#8220;Charles Stewart Rolls&#8221;متولد لندن پسر اول بارون لانگتوک بود که از فروش کالسکه های بدون اسبش موفقیت و پیشرفت قابل توجهی کسب کرده و فرد نسبتا مرفهی بود، چرا که درشکه هایش را به طبقه اعیان و اشراف می فروخت. او اشتباهات زیادی در ابتدای کار مرتکب شد ولی بعدها این اشتباهات را اصلاح کرد. چارلز رولز از دوران کودکی به تعمیر موتورهای ماشین علاقه بسیاری داشت. وی در سال 1902 کار خود درزمینه خودرو را با صادر و وارد کردن اتومبیل های فرانسوی شروع کرد. چارلز اولین اتومبیلش را در سن 18 سالگی قبل از ورود به دانشگاه کمبریج ساخت.</p>
<p>با ساخت و تولید اتومبیل، وی اقدام به فروش انواع اتومبیل نمود. لیکن پس از اینکه هنری رویس اتومبیل استثنایی خود را تولید کرد، رولز در هتل Midland منچستر ترتیب ملاقاتی را با وی داد. نتیجه این مذاکره عقد پیمانی بین این دو مرد بود که به اتومبیل رویس توسط سرمایه و پول رولز رونق بخشید. رویس پنج نوع اتومبیل متفاوت را تولید کرد، یک اتومبیل با قدرت 10 اسب بخار، یک اتومبیل با قدرت 15-20 (با موتور و شاسی مشابه) و یک اتومبیل شش سیلندر با 30 اسب بخار قدرت و اتومبیلی با همین قدرت و چهار سیلندر.</p>
<p>اتومبیل های فوق در ماه دسامبر 1904 میلادی در نمایشگاه پاریس به نمایش درآمدند. این دو، همکاریشان با هم در زمینه تولید اتومبیل را در سال 1906 آغاز کردند. در همان زمان &#8220;رولز&#8243; و &#8220;رویس&#8243; موافقت کردند که اتومبیل های تولیدی شان را از این به بعد تحت عنوان &#8220;رولزرویس&#8243; بسازند و بفروشند. این شراکت در واقع با نام &#8220;رولزرویس&#8243; به طور عملی قوت یافت. رویس امور تفکیکی رابر عهده داشت و رولز امور بانکی و تجاری را بر عهده و سرمایه لازم برای ساخت اتومبیل چهار سیلندر را فراهم کرد.</p>
<p>اولین اتومبیلی که با نام &#8220;رولزرویس&#8243; به فروش رسید مدل Silver Chost با موتور شش سیلندر خطی بود که در سال 1906 تولید و در کمتر از یک سال به عنوان بهترین اتومبیل سال دنیا برگزیده شد. همکاری این دو همکار با هم بیش از 6 سال طول نکشید. زیرا چارلز در سن 32 سالگی در 12 جولای 1910 میلادی در سانحه هوایی درگذشت. وی اولین بریتانیایی بود که بر اثر سقوط هواپیمایی درگذشت. بعد از مرگ وی هنری رویس به تنهایی هدایت کارخانه رابر عهده گرفت. طی جنگ جهانی اول، رویس برای ارتش انگلستان موتورهای هوا پیما تولید می کرد. بعد از اتمام جنگ تولید موتور و شاسی اتومبیل را دوباره آغاز کرد. وی به خاطر خدمات شایانی که در زمینه ساخت موتور هواپیما و اتومبیل انجام داده بود در سال 1930 لقب شوالیه را آن خود کرد. رولزرویس یکی از پیشرفته ترین کارخانه ها در زمینه ساخت موتور هواپیما است تا جایی که موتور هواپیمای کنکورد توسط این کارخانه ساخته شدند.</p>
<p>پس از این اتفاق، رویس بنتلی موتور را خریداری کرد. وی در سن 70 سالگی در حالی که مشغول کشیدن طرح های جدیدی برای افزایش سرعت اتومبیل هایش بود درگذشت. هنری رویس بسیار کار می کرد و مشهور بود و به این دلیل هیچ گاه به خانواده خود نمی رسید که به همین دلیل همسرش نیز او را رها کرد هیچ گاه یک وعده غذای کافی نداشته و به همین علت جسم ضعیفی داشت. رویس که در اواخر عمرش به کلی ناتوان و علیل گردیده بود. در نهایت کار زیاد سرانجام در تاریخ 22 آوریل 1933 چشم از جهان فرو بست. حال کارخانه ای که این مرد رنجور آن را پایه گذاری کرده برای ثروتمندان خودروهای گران قیمت می سازد.</p>
<p>آرم کارخانه &#8220;رولزرویس&#8243; عبارت است از یک زمینه سیاه که در آن دو عدد حرف R انگلیسی بر روی هم نوشته شده است. این دو حرف معرف نام آقای رولز و رویس هستند.<a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/04/Rolls-Royce.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-96" title="Rolls-Royce" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/04/Rolls-Royce.jpg" alt="" width="258" height="300" /></a> بر روی جلو پنجره تمامی رولز رویس هایی که از سال 1911 به بعد ساخته شده اند مجسمه یک فرشته از جنس طلا قرار گرفته که امیلی نام دارد و به عقیده بسیاری این فرشته تمثال دختری است که آقای رویس به آن دل بسته بود ولی هرگز موفق به ازدواج با او نشد. برخی هم معتقدند این فرشته سمبل آرامش است و The Spirit of Extacy نام دارد. این مجسمه از طلای 24 عیار و به روش ریخته گری سنتی ساخته می شود که این باعث می شود تا هیچ کدام از این مجسمه ها کاملا شبیه به هم نباشند.</p>
<p>آرم تمامی مدل های &#8220;رولز رویس&#8243; تا سال 1933 با لعاب قرمز پوشیده بود و سپس به رنگ سیاه تغییر پیدا کرد و این تغییر رنگ دلیلی جز درگذشت رویس در آن سال نداشت که به احترام مقام والا و بزرگش، مسئولین کمپانی برای همیشه آرم اتومبیل را سیاه کردند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/93/general/%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سبزی حس سبز</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/90/general/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%b3%d8%a8%d8%b2.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/90/general/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%b3%d8%a8%d8%b2.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 15:38:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[این روز ها حس و حال خاصی دارم&#8230; حس سکون&#8230; یه حس سبز ! دوست دارم توی یه باغ 10 هزار متری تو نیاوران ! نشسته باشم روی یه صندلی راک کلاسیک با یه گرام قدیمی که داره صفحه مراببوس رو پخش میکنه.  مرا ببوس ، مرا ببوس&#8230; !  الان که اینارو داشتم مینوشتم یاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">این روز ها حس و حال خاصی دارم&#8230; حس سکون&#8230; یه حس سبز !</p>
<p dir="rtl">دوست دارم توی یه باغ 10 هزار متری تو نیاوران ! نشسته باشم روی یه صندلی راک کلاسیک با یه گرام قدیمی که داره صفحه مراببوس رو پخش میکنه.  مرا ببوس ، مرا ببوس&#8230; !  الان که اینارو داشتم مینوشتم یاد حس سبز خانه سبز افتادم. صدای گرم عمو خسرو ، که میگفت یه خونه هرچی که باشه باید سبز باشه ، بله سبز و همیشه سبز. همیشه آخر تیتراژ اول سریالو دوست داشتم ( چیشد !!! ) .</p>
<p dir="rtl">بگذریم. یاد قدیما بخیر&#8230; دوست دارم این حس و حالو نگه دارم ، تا ابد. ولی چه میشه کرد. ذات زمونه اینه که لحظه های قشنگو بزاری و بری جلو و منتظر لحظه هایی باشی که نمیشناسی . لحظه هایی که دوست دارم سبز باشه. بله سبز و همیشه سبز !</p>
<p dir="rtl">تو این روزا بعضیا که میبیننم میگن پسر یجوری شدی؟ میگم آره . تو دلم شیشکی میبندم ، پیش خودم میگم از تو دلم خبر ندارین. اینو که بهم میگن تازه یاد مشکلات زمونه میوفتم. دلم میخواد هزار تا فحش نثار طرف کنم. تازه داشتیم تو دلمون غرق میشدیم ، هی مارو حالی به حالی میکنن ! حسمو که به طرف میگم تازه بهم میگه پسر تو یطوریت شده ، اینو که میشنوم دلم میخواد با تمام وجود داد بزنم سرش!  ولی یاد اون آهنگ نامجو میوفتم&#8230; همش تنم اسیره همش دلم میگیره ، خنجر زدم خوب نشد ، بل بل زدم جور نشد !!</p>
<p dir="rtl"><span id="more-90"></span></p>
<p dir="rtl">بیخیال میشم. میگم داداش تورو بخیر و مارو به سلامت ! تازه بهم میگه چیچی رو به سلامت تو یچیزیت میشه ها . یخورده بگرد پسر یخورده تفریح کن. جوابشو نمیدم ولی تو دلم میگم ببین حالا هرکی بما میرسه تز روانشناسی میده و شروع میکنه به نصیحت ! بهش میگم ببین تو ازین چیزا سر در نمیاری .. هنوز حرف از دهنم در نیومده میگه : برو بابا ، این حرفا مال پیرمردای 80 سالس !  پسر یخورده برو بگرد این فکرا از سرت بیوفته.</p>
<p dir="rtl">بازم جوابشو نمیدم. یه چند ثانیه ای سکوت بینمون برقرار میشه. پیش خودم دارم به حرفاش فکر میکنم. ولی بهش میگم ببین این یه حس خاصه که باید درکش کنی. مگه نشنیدی که میگه ، تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی.</p>
<p dir="rtl">بهم میگه بازم که زدی تو نخ این حرفا ! بهش میگم بابا تو اصلا حرف حالیت نیس ، خدای نکرده انگار یس تو گوش خر دارم میخونم.  هیچی نگفت. بهش گفتم ناراحت شدی ؟ گفت نه . دارم به حرفات فکر میکنم . بهش گفتم انگار تازه داری میای رو دور . ترشی بخوری نخوری یچیزی میشی !  زد زیر خنده . گفتم چیه ؟ بهم گفت تو دیوونه ای بابا آدم بشو نیستی که نیستی. ولی جدی حالا که بهش فکر میکنم میبینم حس جالبیه ها !</p>
<p dir="rtl">پیش خودم میخندمو میگم. تازه کجاشو دیدی این همون سبزیه حس سبزه که روح آدمو پر میکنه و مثل یه ویروس واگیر همرو میگیره..</p>
<p dir="rtl">دوباره یاد بدختیام افتادمو بهش گفتم : ببین خیلی هم جدی نگیر بعضی وقتا یه حرفایی میزنم بعدش خودم پشیمون میشم. تو چشام نگاه کرد و جوابمو نداد. ولی من سبزی حس سبزمو تو چشاش دیدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/90/general/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%b3%d8%a8%d8%b2.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیرمرد دانا</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/88/literature/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/88/literature/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 15:10:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.</p>
<p><span id="more-88"></span><br />
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»</p>
<p>بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟</p>
<p>بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/88/literature/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاوت در سرورها</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 12:11:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر و فناوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان امروز داشتم مثل همیشه کارای روزمره رو انجام میدادم و به طبع چندتا فایل باید دانلود میکردم و بطور اتفاقی توجهم به سرعت دانلود دو تا فایل زیر جلب شد  : جهت دیدن تصویر بزرگ روی تصویر کلیک کنید. نکته اخلاقی اینکه دوستان مبتدی توجه داشته باشند که سرعت دانلود برای شما تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان</p>
<p>امروز داشتم مثل همیشه کارای روزمره رو انجام میدادم و به طبع چندتا فایل باید دانلود میکردم و بطور اتفاقی توجهم به سرعت دانلود دو تا فایل زیر جلب شد  :</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/09/speed-mrmahdi.jpg"><img class="size-full wp-image-79 aligncenter" title="speed-mrmahdi" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/09/speed-mrmahdi.jpg" alt="speed-mrmahdi" width="292" height="182" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><strong>جهت دیدن تصویر بزرگ روی تصویر کلیک کنید.</strong></p>
<p>نکته اخلاقی اینکه دوستان مبتدی توجه داشته باشند که سرعت دانلود برای شما تنها به سرعت شما وابسته نیست . بلکه سرعت سرور و یا طرف مقابل هم بسیار تاثیر گذار است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرا ببوس</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/72/history/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a8%d9%88%d8%b3.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/72/history/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a8%d9%88%d8%b3.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 12:15:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[موسيقي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[در سرنوشت يک ملت، و در تاريخ هنر، گاه اثري چنان روح زمانه را تصوير مي‌کند، و چنان حس و جان مردمان را بيان مي‌کند که به‌عنوان جزئي پايدار از فرهنگ و تاريخ يک ملت، همواره برجا مي‌ماند. ترانۀ «مرا ببوس» چنين بود. دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه و شکست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="marabeboos" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/08/marabeboos.png" alt="marabeboos" width="350" height="109" /></p>
<p>در سرنوشت يک ملت، و در تاريخ هنر، گاه اثري چنان روح زمانه را تصوير مي‌کند، و چنان حس و جان مردمان را بيان مي‌کند که به‌عنوان جزئي پايدار از فرهنگ و تاريخ يک ملت، همواره برجا مي‌ماند. ترانۀ «مرا ببوس» چنين بود. دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه و شکست و مرگ خود را با ترانۀ «مرا ببوس»، و با صداي «حسن گلنراقي» گريستند.</p>
<p>سال 1332 که ضربۀ کودتاي 28 مرداد، به نهضت ملي و اميد ملتي براي رهايي پايان داد، و در آن روزهاي سياه شکست که در ميدان‌هاي اعدام، مرگ قهرمانانه را به سينۀ مردم‌دوستي و شجاعت سپر مي‌کردند، نسلي با ترانۀ «مرا ببوس» که در همان روزها پخش شد گريست و خواند که: «در ميان توفان، هم‌پيمان با قايقران‌ها ـ گذشته از جان بايد بگذشت از توفان‌ها»</p>
<p><strong>دانلود ترانه در ادامه متن</strong></p>
<p><span id="more-72"></span></p>
<p>در همان ايام بود که براي نخستين بار از راديو ايران آن‌زمان، و در برنامۀ «شما و راديو»، به گويندگي «کمال مستجاب‌الدعوه» آهنگي پخش شد که سال‌ها و سال‌ها ذهن و زبان جوانان آن روزگاران را به زمزمۀ مکرر خود وا داشت. ترانۀ «مرا ببوس»، اثري با صداي «حسن گلنراقي»، و ساختۀ «مجيد وفادار»، همراه با ويلون «پرويز ياحقي» و پيانوي «مشيرهمايون شهردار». پيش از پخش ترانه، «مستجاب‌الدعوه» اعلام کرد: «اين تصنيف در يک محفل خصوصي ضبط شده، که به‌دليل جذابيت خاص آن به پخش آن مبادرت مي‌ورزيم.»</p>
<p>امروزه مي‌دانيم که منظور از «محفل خصوصي»، همان جلسۀ ضبط اين ترانه با صداي «گلنراقي» در استوديوي شماره 8 راديو تهران بوده، که شايد بدون آمادگي کامل نوازندگان و خواننده انجام شد، و البته جاي تعجب ندارد اگر مي‌بينم واقعيت مربوط به خلق اين ترانه نيز مثل مثلا «سرود بهاران خجسته‌باد!»، در چنان غباري از حدس و گمان و اطلاعات مخدوش و حتي تحريف شده پيچيده شده باشد که شايد سنگ‌نبشته هاي باستاني دوران داريوش و کوروش نباشند!</p>
<p>اري، ترانۀ «مرا ببوس» با صداي «گلنراقي»، ضبط و اجرائي دوباره نشد. هر چه بود و هست، همه از همان نسخه‌اي است که در استوديوي شماره هشت راديو ايران، در ميدان ارک تهران ضبط شده. «مرا ببوس» با همان شکل و کيفيت، هنوز هم محبوب‌ترين آهنگ جوانان دهۀ چهل و پنجاه به‌شمار مي‌رود.</p>
<p>در همان ايام، مردمان گفتند و باور کردند که شعر اين ترانۀ غمگين و درعين حال شورانگيز را سرهنگ ژاندارمرى «عزت الله سيامک»، از رهبران سازمان نظامي حزب توده ايران، پيش از اعدام در27 مهر ماه 1333  در زندان و در وصف سرنوشت غم‌انگيز افسراني که اعدام مي‌شدند، سروده است. عده‌اي نيز بر اين تصور بودند که اين ترانه را سرهنگ دوم توپخانه «محمدعلى مبشري» عضو ديگري از رهبري اين سازمان، در وصف «سرهنگ سيامک» در  آخرين ديدار خود با دخترش در شب قبل از اعدام سروده است.</p>
<p>گرچه بعدها «گلنراقي» خوانندۀ اين ترانه، در مصاحبه‌اي با «ايرج طيبي گيلاني» در مجلۀ «روشنفکر»، در پي تکذيب اين موضوع، براي اولين بار اعلام کرد که شاعر اين ترانه دکتر «حيدر رقابي» از استادان رشتۀ ادبيات دانشگاه تهران است، اما آن باور هنوز هم با بسياري از ما هست و اي بسا که خواهد ماند.</p>
<p>آنچنان که از زندگي ديگر شاعران معاصر نوشته‌اند و خوانده و مي‌دانيم، از زندگي «حيدر رقابي» متخلص به «هاله»، اطلاعات و جزئيات چنداني در دسترس عموم نيست. آنچه که بنا به مکتوبات موجود مسلم است، يکي اين است که پدرش باجناق «حاج حسن شمشيري» از هوادارن «دکتر مصدق»، و «دخل‌دار» چلوکبابي او بود. و مادرش با مادر «بيژن ترقي»، ترانه‌سراي معروف، دختر عمو بوده‌اند، و ديگر آنکه او از نظر گرايش و بينش سياسي، فردي ملي‌گرا و در عين‌حال فعال بوده.</p>
<p>ناصر انقطاع» سردبير سابق «روزنامه صبح ايران»، در کتابي که به تازگي در بارۀ تاريخ پنجاه سالۀ فعاليت «پان‌ايرانيست‌ها در ايران» منتشر کرده، فصلي را به «ترانۀ مرا ببوس» و «حيدر رقابي» اختصاص داده است. او مي‌نويسد:</p>
<p>«. . . من در شهريور 1332 از دانشگاه تهران بيرون آمدم. ولي بسياري از پان‌ايرانيست‌ها و دانشجويان ملي، در اين کانون خروشان بودند. اعضاي همۀ سازمان‌ها و حزب‌ها و دسته‌هاي ملي در يک جبهه گرد آمده بودند. «حيدر رقابي» (هاله) را که پيش از 28 مرداد سازمان «سربازان جبهه ملي» را رهبري مي‌کرد، و ملت‌گرايي تندرو بود، به سمت مسئول کميته نهضت مقاومت ملي دانشگاه تهران برگزيدند و «حسين جلالي» که مسئول شاخه پان‌ايرانيست‌ها در دانشگاه بود، با وي همکاري تنگاتنگ داشت. او جواني بيست و دو ـ سه ساله بود، و به پيروي از خوي و احساس روزهاي پرشور جواني، دل در گرو مهر دختري که همگام ديگر ملت‌گرايان، در مبارزات ملي شدن نفت و سپس در نهضت مقاومت فعاليت داشت بسته بود. اين دختر که تا امروز هيچکس نام و نشاني از او نمي‌داند، دختري هنرمند و شعرشناس بود و الهام‌بخش «حيدر رقابي» در آفرينش ترانۀ «مرا ببوس» شد. . .»</p>
<p>«ناصر انقطاع» در دنبالۀ معرفي خود از «حيدر رقابي» مي‌نويسد: « . . . او در سال 1334 از ايران رفت و در کشور آمريکا سرگرم تحصيل در دانشگاه کلمبيا شد و در رشتۀ «حقوق بين‌الملل» از اين مرکز عملي ليسانس و فوق‌ليسانس خود را گرفت. ولي چون دست از ستيز با رژيم پس از 28 مرداد برنمي‌داشت، با سفارت ايران در آمريکا درگير شد و زماني که کارشکني‌هاي سفارت عرصه را بر او تنگ کرد، به‌ناچار به «آلمان» رفت و دورۀ دکتراي فلسفه را در دانشگاه برلين گذرانيد. و در برلين هم خاموش نماند و «سازمان دانشجويان ملي» را پايه‌ريزي و هفته‌نامه‌اي به‌نام «پيشوا» را منتشر کرد. (اين پيش‌نامي بود که دکتر «حسين فاطمي» به «مصدق» داده بود.)</p>
<p>در کارنامۀ فعاليت‌هاي هنري او اما به مجموعه اشعار «آسمان اشک» برمي‌خوريم که اول بار در سال 1329، [سه سالي قبل از وقوع شروع اعدام افسران سازمان نظامي حزب توده] و توسط «انتشارات اميرکبير» چاپ و منتشر شد.</p>
<p>«حيدر رقابي» پس از انقلاب بهمن 1357، بعد از بيست و چهار سال دوري از ميهن، با اين اميد که بتواند خدمات سياسي و اجتماعي‌اش را از سر بگيرد، به ايران بازمي‌گردد. ولي چندان توجهي به او نمي‌شود و به‌ناچار دوباره به آمريکا برمي‌گردد.</p>
<p>ده سال بعد از اين بازگشت، به بيماري سرطان طحال در بيمارستان (UCLA) کاليفرنيا بستري مي‌شود. با وخامت حالش، و با توسل به برادرش «جهانگير رقابي»، در آخرين روزهاي زندگي دوباره به ايران بازمي‌گردد، و نوزدهم آذر ماه سال 1367 در تهران، رخت از جهان برمي‌چيند. او در گورستان «ابن بابويه» در شهر ري دفن است و از آنجايي که هرگز ازدواج نکرد و زندگي زناشوئي نداشت، از خود بازمانده‌اي ندارد.</p>
<p>حرفۀ «حيدر رقابي» ترانه‌سرائي نبود. گو اينکه بر مبناي يکي از سروده‌هاي او آن ترانۀ معروف ساخته شد. و «حسن گلنراقي» خواننده‌اي رسمي نبود و نشد. گرچه ترانۀ «مرا ببوس»، فقط با صداي اوست که به دل مي‌نشيند و جاودانه شده.</p>
<p>«حسن گلنراقي» در سال 1300 خورشيدي در کوچۀ آبشار خيابان ري در تهران به‌دنيا آمد. بعد از تحصيلات متوسطه، به کار پدري خود که خريد و فروش بلور و چيني عتيقه بود پرداخت. نوشته‌اند که او کم‌کم در رشتۀ عتيقه‌شناسي کارشناسي ارزنده شد و دست ‌اندرکاران اين رشته نظر او را قبول داشتند. در کار و کاسبي قانع و درست‌کار بود و تا آخر عمر مورد احترام بازرگانان و صنف بلور و چيني بود. سال‌ها در بازار تهران (سراي بلورفروش‌ها) کسب و کار مختصري داشت. مغازه‌اش دربازار سنتي تهران، نه بزرگ بود و نه کوچک. قدي بلند و مويي سفيد داشت، و آرام و شمرده صحبت مي‌کرد.</p>
<p>«حسن گلنراقي» در پايان عمر خود، گرفتار بيماري فراموشى [آلزايمر] و تومور مغزى شد، و به‌رغم تلاش پزشكان، در مهر ماه سال هزار و سيصد و هفتاد و دو، در تهران درگذشت و در گورستان قديمي «امامزاده طاهر» واقع در «مهرشهر کرج» به خاک سپرده شد.</p>
<p>«گلنراقى» نيز مانند «حيدر رقابي» سرايندۀ ترانۀ «مرا ببوس»، هرگز ازدواج نكرد. بخشى از اموال او، از جمله ساختمان اهدايي او در ابتداي خيابان «بهار شيراز» منشعب از ميدان «هفتم تير»، به صورت موقوفه در اختيار آسايشگاه معلولين و سالمندان كهريزک قرار گرفت.</p>
<p>چه خوب مي‌شد اما اگر آنها که دستشان مي‌رسد و نزديک هستند، در فرصتي ـ نه آنهمه که زياد هم دير بشود ـ روايت اين ترانه را از استاد «پرويز ياحقي» که عمرشان به عزت دراز باد هم مي‌پرسيدند و مي‌نوشتند، تا آيندگان و آنها که پس  از ما آيند، شناسنامۀ اين ترانۀ يادگار را مخدوش نبينند و نخوانند.</p>
<p>«مرا ببوس» از ديروز تا امروز و هميشه، ترانۀ زندان و اعدام و پيشواز مرگ بوده و هست. و با اين‌همه، سرودي از جنس اميد و روحيه و مقاومت. سرودي از همدلي با هم‌پيمان‌ها و با آنها در دل توفان رفتن‌ها.</p>
<h2 style="text-align: center;"><a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/08/MaraBeboos-Hasan-Golnaraghi.mp3">دانلود &#8211; مرا ببوس با صدای استاد حسن گلنراقی</a></h2>
<p style="text-align: center;"><strong>و اما شعر ترانه:</strong></p>
<p style="text-align: center;">مرا ببوس مرا ببوس</p>
<p style="text-align: center;">برای آخرین بار</p>
<p style="text-align: center;">ترا خدانگهدار</p>
<p style="text-align: center;">که میروم بسوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">بهار ما گذشته</p>
<p style="text-align: center;">گذشته ها گذشته</p>
<p style="text-align: center;">منم به جستجوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">*****</p>
<p style="text-align: center;">در میان توفان</p>
<p style="text-align: center;">هم پیمان با قایقرانها</p>
<p style="text-align: center;">گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها</p>
<p style="text-align: center;">به نیمه شبها</p>
<p style="text-align: center;">دارم با یارم پیمانها</p>
<p style="text-align: center;">که برفروزم آتشها در کوهستانها آه</p>
<p style="text-align: center;">شب سیه</p>
<p style="text-align: center;">سفر کنم</p>
<p style="text-align: center;">ز تیره راه</p>
<p style="text-align: center;">گذر کنم</p>
<p style="text-align: center;">نگه کن ای گل من</p>
<p style="text-align: center;">سرشک غم به دامن</p>
<p style="text-align: center;">برای من میفکن</p>
<p style="text-align: center;">*****</p>
<p style="text-align: center;">مرا ببوس مرا ببوس</p>
<p style="text-align: center;">برای آخرین بار</p>
<p style="text-align: center;">ترا خدانگهدار</p>
<p style="text-align: center;">که میروم بسوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">بهار ما گذشته</p>
<p style="text-align: center;">گذشته ها گذشته</p>
<p style="text-align: center;">منم به جستجوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">*****</p>
<p style="text-align: center;">دختر زیبا امشب بر تو مهمانم</p>
<p style="text-align: center;">درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من</p>
<p style="text-align: center;">دختر زیبا از برق نگاه تو</p>
<p style="text-align: center;">اشک بی گناه تو</p>
<p style="text-align: center;">روشن سازد یک امشب من</p>
<p style="text-align: center;">مرا ببوس مرا ببوس</p>
<p style="text-align: center;">برای آخرین بار</p>
<p style="text-align: center;">ترا خدانگهدار</p>
<p style="text-align: center;">که میروم بسوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">بهار ما گذشته</p>
<p style="text-align: center;">گذشته ها گذشته</p>
<p style="text-align: center;">منم به جستجوی سرنوشت</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><strong>با تشکر از توجه شما، نظراتتان همیشه باعث دلگرمی من میشه. لطفا در صورت تمایل نظرتون رو درج بفرمایید.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/72/history/%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a8%d9%88%d8%b3.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
<enclosure url="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/08/MaraBeboos-Hasan-Golnaraghi.mp3" length="5737728" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>رستگاری از شاوشنک</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/54/tvandcinema/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b4%d9%86%da%a9.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/54/tvandcinema/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b4%d9%86%da%a9.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 20:43:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[سينما و تلويزيون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[سال ها باید می گذشت و روزگار باید سپری می شد تا &#8220;فرانک دارابونت&#8221; دست به کار شود و داستان کوتاه &#8220;استفن کینگ&#8221; را به یکی از شاهکارهای تاریخ سینما تبدیل کند، که به جرات می توان آن را از امید بخش ترین فیلم های این دوران محسوب کرد.درون مایه اصلی فیلم های دارابونت را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال ها باید می گذشت و روزگار باید سپری می شد تا &#8220;فرانک دارابونت&#8221; دست به کار شود و داستان کوتاه &#8220;استفن کینگ&#8221; را به یکی از شاهکارهای تاریخ سینما تبدیل کند، که به جرات می توان آن را از امید بخش ترین فیلم های این دوران محسوب کرد.درون مایه اصلی فیلم های دارابونت را امید تشکیل می دهد و این را می توان در دیگر فیلم هایش همچون &#8220;مه&#8221; و &#8220;مسیر سبز&#8243; مشاهده کرد. &#8220;رستگاری در شاوشنگ&#8221; ( Shawshank redemption) فیلمی ست که هنوز انتخاب اول خریداران دیویدی در سراسر دنیا به حساب می آید، اما به خاطر اسم تا حدودی شاعرانه اش، در گیشه با شکست مواجه شد.</p>
<p><strong> </strong>اندرو دوفرین، نایب رئیس بانک معتبر پورتلند به جرم قتل همسر خود و معشوقه اش به گذراندن پشت سر هم دو زندگی که از قربانیانش گرفته بود در زندان شاوشنگ محکوم می شود. او مدام بر بی گناهی خود تاکید می کند، اما تنها خود اوست که این مسئله را باور دارد. با اتفاقاتی که در زندان برای او رخ می دهد در می یابد که دنیا دیگر برای او دنیای قصه های جن و پری نیست. آیا ترس یر او غلبه کرده و او را تا ابد زندانی نگه می دارد یا اینکه با داشتن امید می تواند در جستجوی رهایی خود باشد؟</p>
<p><span id="more-54"></span></p>
<p>این فیلم به نوعی اول اثر کارگردان گزیده کار سینمای جهان، &#8220;فرانک دارابونت&#8221; به حساب می آید. چون تا قبل از این   فیلم تنها یک فیلم کوتاه را کارگردانی کرده و یک اپیزود تلویزیونی را ساخته بود. فیلم براساس داستان کوتاهی از &#8220;استفن کینگ&#8221; به نام &#8220;ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنگ&#8221;  ساخته شده است. این فیلمِ برگرفته شده از داستان های &#8220;استفن کینگ&#8221;،  با بقیه داستان هایی که از روی آن ها در چند سال گذشته فیلم هایی اقتباس شده تفاوت دارد. یعنی علاوه براین که از ترساندن های بی مایه و دیالوگ های تکراری در آن خودداری شده، بلکه احساس رهایی روح بشریت را به همگان عرضه می کند.</p>
<p>داستان فیلم در طول 3 دهه رخ می دهد و باعث می شود که بیننده با این روند همراه شده و حوادث و اتفاقات یک زندگی در زندان را پیگیری کند. تمام این جریانات به وقوع پیوسته در زندان به یک نکته اشاره می کند و آن هم اینست که زندان راهگشای هیچ مشکلی نیست. زندگی زندانی به جهنم تبدیل می شود و هر هویتی که در زندگی قبلی خود داشته اکنون به یک شماره تبدیل می شود، گویی که او هرگز وجود نداشته است. البته این ها ساده سازی هایی در مسیر داستان است و باید گفت که داستان، بیننده را درون یک دنیای مشخص می کشاند و قصه های نا ممکن را برای او تعریف نمی کند. اما به نوعی می توان گفت که مشخصه اصلی &#8220;رستگاری در شاوشنگ&#8221; به اجرای فوق العاده بازیگران اصلی فیلم بر می گردد. برگ برنده &#8220;فرانک دارابونت&#8221; در این فیلم این بود که او به این نتیجه رسید که بجای بازی گرفتن از ستاره ها و نام های مشهور هالیوودی، از بازیگران با استعداد استفاده کند. تصمیمی که باعث شد اثر او از محدوده یک فیلم صرفاً هالیوودی خارج شود. &#8220;تیم رابینز&#8243; نقش یک انسان باهوش و نجیب و آراسته را به بهترین شکل ممکن به نمایش گذاشته است. درحالیکه بی گناه و کاملاً قابل اعتماد جلوه می کند، همین کلیدی ست برای پایدار ماندن و طاقت آوردن او در زندان و اینکه هیچ کس نمی تواند حس خوشبینی اش را از او بگیرد.</p>
<p>با لبخندی خشک روی لب و دیالوگ های غیر منتظره ای که همه را به پذیرفتن حرفش وادار می کند. در طرف دیگر بازی فوق العاده &#8220;مورگان فریمن&#8221; را می بینیم که به جرات می توان آن را در خشان تر از بازی تمام هنرپیشگان این فیلم دانست. نقشی که برای اون نامزدی آکادمی اوارد را به همراه آورد. از این فیلم بود که او سلسله فیلم هایی را که در آن ها نقش راوی داستان را به عهده داشت شروع شد، با فیلم &#8220;هفت&#8221; ادامه پیدا کرد و به &#8220;عزیز میلیون دلاری&#8221; ختم شد. او در این فیلم به نقش  آدمی هدر رفته، پشیمان، تلخ و نا امید که هیچ کس او را باور ندارد عمق فراوانی بخشیده و با روایت داستان با آن صدای فاصله دار و سرشار از بغض نکاتی زیبایی از داستان را گوشزد می کند و در واقع بوسیله اوست که ما با دنیای دورنی &#8220;اندی&#8221; آشنا می شویم. &#8220;رستگاری در شاوشنگ&#8221; با اینکه فیلم محشری بود، بسیاری از مردم به دیدن آن نرفتند. این قضیه را نمی توان به نداشتن ستاره در فیلم ربط داد، بلکه باید آن را در عنوان فیلم جستجو کرد که هیچ اطلاعی از ژانر یا جریان فیلم به بیننده نمی دهد. شاید فرانک دارابونت به این موضوع واقف بود، اما عقیده اش برای خودش مهمتر بود و برایش اهمیتی نداشت که کسی به دیدن فیلم نرود.فیلم در 7 رشته نامزد اسکار شد که در بدست آوردن حتی یکی از ان ها ناکام ماند. در سال 94 فیلم های بزرگی همچون &#8220;فارست گامپ&#8221; و &#8220;قصه عامه پسند&#8221; در رقابت برای کسب آکادمی اوارد قرار داشتند. به این صورت یکی دیگر از شاهکارهای سینما با بی عدالتی از مراسم اسکار دست خالی بازگشت.</p>
<p>- فیلم در نظرسنجی ازکاربران سایت imdb.com با داشتن امتیاز 9.2 از 10، به همراه فیلم پدرخوانده در صدر بهترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارد.<br />
- فیلم با داشتن 325 هزار رای در سایت imdb.com بیشترین رای های کاربران را به خود اختصاص داده است.</p>
<div id="_mcePaste" style="overflow: hidden; position: absolute; left: -10000px; top: 321px; width: 1px; height: 1px;"><strong></strong><strong>فیلم در نظرسنجی ازکاربران سایت imdb.com با داشتن امتیاز 9.2 از 10، به همراه فیلم </strong><strong>پدرخوانده</strong> در صدر بهترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارد.<br />
- فیلم با داشتن 325 هزار رای در سایت imdb.com بیشترین رای های کاربران را به خود اختصاص داده است.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/54/tvandcinema/%d8%b1%d8%b3%d8%aa%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b4%d9%86%da%a9.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احمق و گرسنه باش</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 05:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر و فناوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[با سلام متن حاضر ، متن سخنرانی آقای استیو جابز در سال 2005 در دانشگاه استنفرد می باشد که در مورد داستان زندگی خودش برای فارغ التحصیلان این دانشگاه صحبت می کند که امیدوارم مورد توجه شما باشد. لازم به ذکر است که متن اصلی این سخنرانی به زبان انگلیسی می باشد که توسط یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام</p>
<p>متن حاضر ، متن سخنرانی آقای استیو جابز در سال 2005 در دانشگاه استنفرد می باشد که در مورد داستان زندگی خودش برای فارغ التحصیلان این دانشگاه صحبت می کند که امیدوارم مورد توجه شما باشد. لازم به ذکر است که متن اصلی این سخنرانی به زبان انگلیسی می باشد که توسط یکی از دوستانم ترجمه و توسط بنده ویرایش شده است.</p>
<p><em>شما حتما بايد آن چيزي را كه بدان عشق مي ورزيد پيدا كنيد</em></p>
<p><em>اين متن قسمتي از سخنراني استيو جابز</em><em>STIVE jabs)</em><em> ) مدير عامل شركت كامپيوتري </em><em>Apple </em><em>(سيب) و استوديو هاي انيميشن سازي پيكسار </em><em>Pixar)</em><em>) است كه در دوازدهم ژوئن </em><em>june)</em><em>) سال </em><em>2005</em><em> آن را ارائه كرده است .</em></p>
<p>امروز من مفتخر هستم كه در مراسم جشن فارغ التحصيلي شما که دانشگاهتان يكي از بهترين دانشگاههاي دنيا  می باشد، در خدمتتان باشم.  من هيچگاه از دانشگاه فارغ التحصيل نشده ام .  اگر حقيقتش را بخواهيد تا حالا انقدر به فارغ التحصيلي دانشگاه نزديك نشده ام.  امروز  مي خواهم سه داستان از زندگي خويش را باز گو كنم. فقط همين، چيز مهمی نيست. فقط سه داستان !!</p>
<p>داستان اول در خصوص ارتباط حوادث زندگي با يكديگر است . بعد از 6 ماه كالج ريد (Reed) را رها كردم ، اما مجددا به آنجا بازگشتم و هجده ماه ديگر در آنجا ماندم و اين مربوط به قبل از بي خيال شدنم از تحصيل بود . حالا چرا كالج را رها كردم ؟</p>
<p><span id="more-49"></span></p>
<p>داستانش قبل از تولد من شروع شد . مادر واقعی من (مادري كه مرا به دنيا آورد) يك زن ازدواج نكرده اي بود كه تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بود. تصميم گرفت مرا براي فرزند خواندگي در يتيم خانه بگذارد. وي اين احساس را داشت كه بايد توسط فارغ التحصيلان دانشگاهي بعنوان فرزند پذيرفته شوم . همه چيز مهيا بود و در بدو تولد توسط يك وكيل و همسرش بعنوان فرزند پذيرفته شدم . اما هنگامي كه صدايي از من خارج شد (…) در دقيقه آخر به ناگاه تصميمشان عوض شد كه در واقع يك دختر مي خواستند نه يك پسر . بنابر اين پدر و مادر فعليم كه در ليست انتظار قرار داشتند در ميانه هاي شب تلفنشان زنگ خورد كه ما يك پسر بچه نا خواسته داريم ، آيا شما او را مي خواهيد ؟)) و آنها گفتند چرا كه نه . مادر واقعیم بعدها فهميد كه مادرم فعلیم هيچگاه از دانشگاه فارغ التحصيل نشده است و پدرم حتي نتوانسته دبيرستان را به پايان برساند. مادر واقعیم از امضا كردن مدارك قيوميتم خودداري كرد. البته چند ماه بعد ، وقتي پدر و مادرم قول دادند كه روزي مرا به كالج خواهند فرستاد از تصميم خودش كوتاه آمد .</p>
<p>و البته هفده ساله بودم که به كالج رفتم . اما احمقانه بود ؛ كالجي را انتخاب كردم كه به اندازه استانفوردStanford) ) گران بود و تمامي اندوخته خانواده كارگريم صرف شهريه كالجم شد. بعد از شش ماه ، ارزش كالج رفتن را درك نكردم .هيچ ايده اي در خصوص زندگيم يا تاثير كالج در زندگيم نداشتم و آنجا تمامي پولي را كه پدر و مادرم در تمام طول زندگيشان جمع كرده بودند خرج كردم . پس كالج را رها كردم و فكر مي كردم كه اوضاعم رو به راه گردد . خيلي وحشتناك بود اما وقتي به گذشته بر مي گردم مي بينم كه يكي از بهترين تصميمات زندگيم بوده است . قبل از اينكه كالج را رها كنم از رفتن به كلاسهاي ضروري كه زياد برايم جالب نبود خودداري ميكردم و به كلاسهاي جذاب مي رفتم. خيلي رمانتيك نبود . من خوابگاه نداشتم و معمولا روي زمين در اتاق هاي دوستانم مي خوابيدم. براي خريد غذايم قوطي هاي نوشابه را برمي‌گدوندم تا 5 سنت به ازاي هركدام از آنها بگيرم و آخر هفته ها هم براي يك غذاي خوب در شب هاي يكشنبه، هفت مايل راه مي رفتم تا به معبد كريشنا برسم . به آن عشق مي ورزيدم . اين اشتباهي كه مرتكب آن شدم سبب برانگيخته شدن حس كنجكاوي و استعداد با ارزش من شد.  بگذاريد يك مثال بزنم:</p>
<p>كالج ريد در آن زمان شايد بهترين آموزش خطاطي را در سطح كشور داشت . در تمامي محيط دانشكده هر پوستري ،هر برچسبي روي هر كشويي به زيبایی با دست نوشته شده بود . چون كالج را رها كرده بودم  و ديگر نيازي نبود كه به كلاس هاي  معمولی بروم ، تصميم گرفتم به كلاسهاي خطاطي بروم . در مورد san serif , serif  و تفاوت فواصل بين تركيب حروف مختلف و آنچه كه يك خطاطي محشر را  محشر مي كند ياد گرفتم . خطاطي، زيبا ، تاريخي، هنري بگونه اي بود كه علم از درك آن عاجز بود و من آن را شگفت انگيز يافتم.</p>
<p>هيچ كدام از اينها به نظر جنبه عملي در زندگي نداشت ، اما ده سال بعد ، وقتي داشتم اولين كامپيوتر مكينتاش Macintosh)) را طراحي مي كردم از آنها بهره جستم . در طراحي مك Mac) ) از آن بهره جستم . اولين كامپيوتر با يك   (فن چاپ) typography زيبا . اگر آن كالج را رها نكرده بودم و آن دوره خطاطي را در كالج نگذرانده بودم Mac هيچگاه typefaces  چند گانه يا فونت هايي با فضا هاي متناسب نداشت و از آنجايي كه ويندوز كپي Mac است،- هيچ كامپيوتر شخصي اين امكانات را نمي داشت- اگر كالج را رها نمي كردم ، اگر به آن كلاسهاي خطاطي نمي رفتم، هيچ گاه كامپيوترهاي شخصي اين                          (فن چاپ)typography را كه اكنون دارند نمي داشتند.</p>
<p>واضح بود كه در آن هنگام نمي توانستم ارتباط اين حوادث را با يكديگر درك كنم . اما اكنون كه به ده سال قبل نگاه مي كنم بوضوح آن را مي بينم.</p>
<p>اگر در زندگي آينده نگر باشيد نمي توانيد ارتباط حوادث زندگي با يكديگر را دريابيد . شما زماني قادر به اين كار خواهيد بود كه گذشته خود را نيز در ياد داشته باشيد . بنا براين بايد معتقد باشيد كه اين حوادث در آينده بگونه اي به يكديگر مرتبط مي شوند . بنابراين بايد به چيزي اعتقاد داشته باشيد : به استعدادتان، به سرنوشت ، به زندگي، به تاثير كارهاي گذشته در زندگي آينده (حاصل كردار انسان karma ) به هر چيزي. اين رويه هيچگاه مايه شكست من نشد و تمامي اين تغييرات را در زندگي من ايجاد كرد .</p>
<p>داستان دوم من در خصوص عشق و شكست است :</p>
<p>خوش شانس بودم كه آن چيزي را كه بدان عشق مي ورزيدم در اوايل زندگيم يافتم . من و woz شركت Apple را وقتي من بيست ساله بودم ، در گاراژ پدر و مادرم  شروع كرديم و بعد از ده سال از يك شركت دو نفره كوچك در گاراژ خانه تبديل به يك شركت دو ميليارد دلاري با بيش از چهار هزار كارمند شديم . در سن بيست و نه سالگي اولين ابتكارمان يعني Macintosh  را توزيع كرديم . بعد اخراج شدم . چطور ممكن است از شركتي كه خودتان تاسيس كرديد اخراج شويد؟ خوب وقتي Apple گسترش پيدا كرد ، ما كسي را استخدام كرديم كه فكر مي كرديم باهوش است و مي تواند شركت را با ما اداره كند . در سال اول و كمي بعد از آن اوضاع خوب پيش مي رفت و اما نقطه نظراتمان در خصوص شركت متفاوت شد و كم كم از هم پاشيده شديم . وقتي اين اتفاق افتاد هيئت مديره طرف او را گرفت .و در نتيجه در سن سي سالگي اخراج شدم و اين كار با تبليغات وسيعي صورت پذيرفت . آنچه كه تمامي هم و غم زندگي بزرگ سالي من بود از دستم رفت، خيلي نا اميد كننده بود .</p>
<p>در چند ماه اول نمي دانستم چه كنم . فكر مي كردم باعث شكست نسل قبل مؤسسين شركت شدم و چراغ افروخته اي را كه به من رسيده بود خاموش كردم .                             با  Bob Noyce ,David Packard ملاقات كردم و سعي كردم از اينكه به اين وضع شكست خوردم عذر خواهي كنم . شكستم بعد رسانه اي بدي داشت و حتي در اين فكر بودم كه از دره (شايد همان دره سيليكون {Silicon Vally} باشد) فرار كنم . اما چيزي در درونم در حال شعله ور شدن بود – از آنچه انجام داده بودم خرسند بودم . حوادث Appleتغييري در اين حالت من ايجاد نكرد . دست رد به سينه من خورده بود اما هنوز به آن عشق مي ورزيدم . پس تصميم گرفتم از نو شروع كنم .</p>
<p>در ابتدا متوجه نبودم ، اما مثل اينكه اخراج من از Apple بهترين اتفاقي بود كه براي من افتاد .سنگيني يك آدم موفق تبديل به آدم مبتدي شد كه اطميناني به آينده نداشت . اخراج من ، باعث آزادي من شد و باعث شد كه وارد پر ابتكار ترين دوره زندگيم شوم.</p>
<p>در يك دوره پنج ساله شركتی به نام Next  و شركت ديگري به نام pixar را تاسيس كردم و عاشق زني شدم كه بعدا همسرم شد.  Pixar ، ساخت اولين انيميشن تمام كامپيوتري يعني داستان اسباب بازي ها Toy Story)) را شروع كرد و هم اكنون نيز موفق ترين استوديو ساخت انيميشن در جهان است . در يك اتفاقي خارق العاده شركت Apple ، شركت NexT را خريد و من دوباره به Apple برگشتم . تكنولوژي را كه در شركت NexT طراحي كرديم هم اكنون در قلب رنسانس Apple مورد استفاده قرار مي گيرد من و لورن هم اكنون خانواده عالی را با يكديگر داريم .</p>
<p>جالب اينجاست كه اگر از Apple اخراج نمي شدم هيچ كدام از اينها اتفاق نمي افتاد .داروي خيلي تلخي بود ، اما فكر مي كنم بيمار به آن احتياج داشته  . گاهي اوقات زندگي با آجر تو سرتان مي زند ، اما نبايد ايمانتان را از دست بدهيد اما مطمئنم كه تنها چيزي كه سبب ادامه راهم مي شد عشق ورزيدن به آنچه بود كه انجام مي دادم . بايد آنچه كه دوستش داريد پيدا كنيد . اين نكته همانطور كه در مورد معشوقه هايتان صادق است در مورد كارتان نيز صادق است .كار بخش اعظمي از زندگي شما را تسخير مي كندو تنها راه راضي بودن از زندگي اين است كه كارتان را دوست داشته باشيد . اگر هنوز پيدا نكرده ايد همچنان به دنبال آن باشيد . از اين جستجو خسته نشويد از صميم قلب مي دانيد كه نهايتا آن را پيدا خواهيد كرد . مانند هر رابطه خوب ديگري ،‌با گذشت زمان بهتر و بهتر مي شود ، آنقدر بگرديد تا پيدا كنيد ،‌از حركت باز نايستيد.</p>
<p>داستان سوم در خصوص مرگ است .</p>
<p>وقتي هفده ساله بودم ، مطلبي با اين مضمون خواندم ((اگر هر روز طوري زندگي كنيد كه انگار آخرين روز زندگي شماست ، بالاخره يك روز متوجه مي شويد كه شما كار درست را انجام داده ايد .)) اين جمله تاثير گذار بود ، و تمامي اين سي و سه سال گذشته هر روز صبح به آينه نگاه مي كنم و از خودم مي پرسم : (( اگر امروز آخرين روز زندگي من بود ، چه كاري را امروز انجام مي دادم ؟)) و اگر پاسخم به اين سوال براي چند روز متوالي ((نه)) باشد ، به اين نتيجه مي رسم كه نيازمند تغيير هستم. ياد آوري مرگ مهمترين ابزاري بود كه در تصميم گيري هاي بزرگ زندگيم موثر بود . زيرا تمامي مسائل مانند : انتظارات ديگران ، غرور ،‌ترس از خجالت و يا شكست همه در سايه مرگ از بين مي رود و فقط چيزهايي مهم است كه باقي مي ماند . ياد آوري مرگ بهترين راه جلوگيري از گرفتاري ها در دام فكر كردن در مورد از دست دادن چيزي است . هم اكنون برهنه هستيد، دليلي براي پيروي نكردن از قلبتان نداريد .</p>
<p>يكسال پيش بود كه سرطانم تشخيص داده شد . در ساعت 7:30 صبح اسكن شدم و كاملا مشخص بود كه يك تومور در لوزالمعده ام داشتم .در آن هنگام حتي نمي دانستم لوزالمعده چيست . پزشكان به وضوح گفتند كه اين نوعي سرطان غير قابل درمان است و نبايد انتظار داشته باشم كه بيشتر از سه تا شش ماه زنده بمانم . دكترم توصيه كرد به خانه بروم و كارهايم را رو به راه كنم . كه اين در واقع نوعي رمز پزشكان و به معني آمده شدن براي مرگ است  و اين بدان معناست كه آن چيزي را كه بايد ظرف ده سال به كودكانتان بگوييد در ظرف چند ماه بگوييد . يعني همه چيز را به گونه اي آمده كنيد كه پذيرش اين امر را براي خانواده تان ساده تر كند . يعني غزل خداحافظي را بخوانيد .</p>
<p>تمام فكر و ذكرم آن بيماري بود . بعد از ظهر آن روز از من بافت برداري كردند . اين كار را با فرو كردن يك آندوسكوپ درون حلقم و عبور آن از معده و روده و فرو كردن سوزن داخل تومور و برداشتن چند سلول از آن ، انجام دادند. آرامش عجيبي داشتم . اما همسرم كه در آنجا حضور داشت گفت كه زماني كه پزشكان سلول ها را زير ميكروسكوپ مشاهده كردند ، دكترها با فرياد مي گفتند كه اين يك نوع ناياب  از سرطان لوزالمعده است كه با جراحي قابل درمان است . جراحي كردم و اكنون نيز الحمدا… خوبم .  و اين نزديك ترين فاصله من تا مرگ بود و به ياري خدا ، گوش شيطان كر اميدوارم تا چند دهه ديگر هم به اين ترتيب باشد.با اين تجربه با اطمينان خاطر به شما مي گويم كه  اهرمي پر استفاده و كاملا با هوش است .</p>
<p>هيچ كس دوست ندارد بميرد ، حتي انسان هايي هم كه به بهشت مي خواهند بروند دوست ندارند بميرند تا به آنجا برسند، اما مرگ مقصد مشترك همه ماست . هيچ كس توان گريختن از آن را ندارند و آن به اين دليل است كه مرگ بهترين دعوت به زندگي است ، مامور تغيير زندگي انسانهاست . اينكه گذشتگان راه را براي آيندگان باز كرده اند چيز واضحي است . هم اكنونم آن آيندگان شماييد ولي در آينده نه چندان دور شما تبديل به گذشتگان مي شويد و از صفحه روزگار محو مي شويد . البته از اينكه اينقدر دراماتيك بودم عذر مي خواهم؛ اما حقيقت جز اين نيست.</p>
<p>وقت شما محدود است ، پس آن را صرف زندگي كردن به شيوه ديگران نكنيد . در دام عقايد تعصب آميز ديني نيفتيد . چون نتيجه افكار ديگران است .نگذاريد كه صداي عقايد ديگران ، صداي روح شما را خفه كند. و بهتر از همه اينها ، جرات ، پيروي از قلب و حس ششمتان است . چون تنها اينها هستند كه مي دانند شما چه مي خواهيد بشويد. بقيه در مرتبه دوم قرار مي گيرند.</p>
<p>وقتي جوان بودم ،‌انتشاراتي به نام كاتا لوگ تمام زمين The whole Earth Cata by )  ) كه به نوعي انجيل دوره نابود و توسط شخصي به نام استوارت برند ( Stewart Brand) در  Merlo Park  ابداع شده بود. او اينكار را با حس شاعرانه اش انجام داد . اواخر 1960 بود در آن هنگام از نشر روميزي و كامپيوتري خبري نبود و اينكار توسط ماشين تحرير و قيچي و دوربين هاي پلارايدPolarpid) ) انجام مي گرفت . مثل گوگل Google) ) بود اما نسخه كاغذيش . اين قضيه 55 سال قبل از ظهور گوگل بود : ايده آل و پر از ابزارهاي كار آمد و سرشار از انديشه هاي عظيم .</p>
<p>Stewart و همكارهايش چندين شماره از آن را منتشر مي كردند و هنگامي كه دوره اش به اتمام مي رسيد ويژه نامه نهايي اش را منتشر مي ساختند . يادم است كه اواخر 1970 بود ، در سن و سال شماها بودم ، در پشت جلد يكي از اين شماره ها تصويري از طلوع خورشيد در يك جاده روستايي، از اين جاده هايي كه اگر جسور باشید در آن بصورت مفتي مسافرت     مي كنيد (منظور همان Hitch hike  است كه بدون پرداخت پولي سوار هر ماشين غريبه اي مي شويد ) در پايين آن عكس اين عبارت نوشته شده بود : ((گرسنه بمان ، احمق باش ))   اين پيغامي بود كه آنها مي فرستادند . گرسنه باش. و اين .و اين آرزويي بود كه همواره      در ذهن خود مي پروراندم . و اكنون كه شما فارغ التحصيل مي شويد و زندگي جديدي را آغاز مي كنيد براي شما آرزو مي كنم . احمق باش . گرسنه باش . از شما سپاسگزارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصه ي امير</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 07:54:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[بارون امشب توی ایوون مثل آزادی تو زندون بی صفا بی تحرک بی ریا بود توی زندون میکنه جون مرد با همت میدون توی فکر رای فرجام امیره بی سرانجام ،نداره حتی رفیقی که بگه دردشو درد دیدن و نگفتن بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بارون امشب توی ایوون<br />
مثل آزادی تو زندون</p>
<p>بی صفا بی تحرک بی ریا بود<br />
توی زندون میکنه جون</p>
<p>مرد با همت میدون<br />
توی فکر رای فرجام امیره</p>
<p>بی سرانجام ،نداره حتی رفیقی<br />
که بگه دردشو</p>
<p>درد دیدن و نگفتن<br />
بی سرانجام توی فکر آسمونه</p>
<p>که بباره<br />
بلکه تو قطره ی بارون</p>
<p>بتونه اشک خدا رو هم ببینه<br />
نمی دونه حتی اشک هم</p>
<p>دیگه فایده ای نداره</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و عمو خسرو باهم متولد شدیم !</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/45/general/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/45/general/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 15:26:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>يك ايراني</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[عمو خسرو، خسرو شکیبایی، جاودا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85.html</guid>
		<description><![CDATA[ من و عمو خسرو یجورایی باهم متولد شدیم&#8230; عمو خسرو با مرگش دوباره متولد شد وجاودانه شد ، منم با تولدم پا گذاشتم تو این دنیا. نمیدونم امروز باید تبریک گفت یا ناراحت بود نمیدونم از تولدم خوشحال باشم یا از نبودن عمو خسرو ، ولی فکر کنم اونم شادی رو دوست داشت. واسه همینم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> من و عمو خسرو یجورایی باهم متولد شدیم&#8230; عمو خسرو با مرگش دوباره متولد شد وجاودانه شد ، منم با تولدم پا گذاشتم تو این دنیا.</p>
<p>نمیدونم امروز باید تبریک گفت یا ناراحت بود نمیدونم از تولدم خوشحال باشم یا از نبودن عمو خسرو ، ولی فکر کنم اونم شادی رو دوست داشت. واسه همینم تبریک میگم، جاودانگی مردی رو که ثابت کرد تنها صدا نیست که می ماند.</p>
<p>او نیازی به نوشتن من نداشت و ندارد. آقای شكیبایی جابه‌جایی صورت حیات شما را بهانه می‌كنم و برای خودم می‌نویسم. خودم و دوستان دیگر كه هنوز به جابه‌جایی و رفتن باور نداریم. مثل همیشه یكی از ما می‌رود و هزاران پیغام، هزاران یادداشت، هزاران آه و هزاران حسرت&#8230; نه من یكی دیگر فرصت غم خوردن ندارم. زندگی جایی برای غصه و غم ندارد. زندگی به شكفتن، عشق ورزیدن، كار، حركت و ساختن نیاز دارد به خصوص در حیات كنونی ما زندگی بارها به ما پیشنهاد كرده به جای غم و غصه، عمیق فكر كنیم. عمیق بیندیشیم، تدبیر داشته باشیم كه چگونه چرخ‌های این چرخ نیلوفری را زیباتر به حركت درآوریم.<br />
خسرو شكیبایی زیبا زندگی كرد، زیبا كار كرد و زیبا از میان ما رفت. اگر حسرتی وجود دارد برای كسانی وجود دارد، برای كسانی است كه زیبا زندگی نكردند، زیبا زندگی نمی‌كنند و زیبا زندگی نخواهند كرد.<span id="more-45"></span><br />
خوب گیرم كه خسرو بازیگر، هنرمند بزرگی هم هست. بازیگری ماندنی و جاودانه هم هست، خوب كه چی؟ این همه، این بزرگی، این هنر هم در حیات زیبای خسرو تبلور یافت. چه بسیار خسروانی كه امروز در میان ما هستند، بی هنر بازیگری، بی هنر سینما و تئاتر و اگر خسرو شكیبایی بود با همان نگاه مهربان دوستشان داشت و به آنها عشق می‌ورزید، چرا كه خسرو می‌دانست زندگی یعنی عشق ورزیدن حتی بدون بهانه، حتی بدون آن كه كسی را بشناسیم یا بدانیم یا بفهمیم. والاترین هنر هنرمندان بزرگ بی‌بهانه عشق ورزیدن به انسانیت انسان است، به صلح و مهرورزی.<br />
آنها می‌دانند چگونه جاودانه شوند. آنها آموخته‌اند كه رمز جاودانگی و باقی ماندن چیست. با شیطنت تمام نبض زندگی را گرفته‌اند. یك بار دیگر به چشمان خسرو شكیبایی نگاه كنید، نمی‌شود باور كرد خسرو زندگی را نفهمیده است.</p>
<p>خسرو در روزی جاودانه شد که روز فرشته زمین است، زمیاد روز از تیرماه ماه چهارم سال.</p>
<p>خسرو جاودانه شد چون زندگی را فهمید به همین راحتی!<br />
وای اگر عشق بمیرد همه عالم مرده<br />
شاه بیت غزل نغز اهورا مرده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/45/general/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
