All posts for the month مهر, ۱۳۸۷

مست و هوشیار

محتسب ، مستی به ره  دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است ، افسار نیست گفت : مستی ، زان سبب افتان خیزان میروی گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم گفت : رو صبح آی ، قاضی [...]