مست و هوشیار

محتسب ، مستي به ره  ديد و گريبانش گرفت مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت : رو صبح آي ، قاضي [...]