<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب نوشت هاي يك ايراني &#187; ادبیات</title>
	<atom:link href="http://www.mrmahdi.com/category/literature/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mrmahdi.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 11:40:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>آیدا در آینه</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/99/general/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/99/general/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 11:18:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/.html</guid>
		<description><![CDATA[به بهانه سالمرگ استاد بزرگ احمد شاملو لبانت به ظرافتِ شعر شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید تا به صورتِ انسان درآید. و گونه‌هایت با دو شیارِ مورّب، که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کرده‌ام بی‌آنکه به انتظارِ صبح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #008000;">به بهانه سالمرگ استاد بزرگ احمد شاملو</span></strong></p>
<p><a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/07/Ahmad-Shamloo.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-106" style="margin: 5px;" title="Ahmad Shamloo" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2010/07/Ahmad-Shamloo.jpg" alt="" width="231" height="320" /></a></p>
<p>لبانت<br />
به ظرافتِ شعر<br />
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند<br />
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید<br />
تا به صورتِ انسان درآید.</p>
<p>و گونه‌هایت<br />
با دو شیارِ مورّب،<br />
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و<br />
سرنوشتِ مرا<br />
که شب را تحمل کرده‌ام<br />
بی‌آنکه به انتظارِ صبح<br />
مسلح بوده باشم،<br />
و بکارتی سربلند را<br />
از روسبی‌خانه‌های دادوستد<br />
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.</p>
<p>هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!</p>
<p>و چشمانت رازِ آتش است.<span id="more-99"></span></p>
<p>و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست<br />
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.</p>
<p>و آغوشت<br />
اندک جایی برای زیستن<br />
اندک جایی برای مردن<br />
و گریزِ از شهر<br />
که با هزار انگشت<br />
به وقاحت<br />
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.</p>
<p>□</p>
<p>کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود<br />
و انسان با نخستین درد.</p>
<p>در من زندانیِ ستمگری بود<br />
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ<br />
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.</p>
<p>□</p>
<p>توفان‌ها<br />
در رقصِ عظیمِ تو<br />
به شکوهمندی<br />
نی‌لبکی می‌نوازند،<br />
و ترانه‌ی رگ‌هایت<br />
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.</p>
<p>بگذار چنان از خواب برآیم<br />
که کوچه‌های شهر<br />
حضورِ مرا دریابند.</p>
<p>دستانت آشتی است<br />
و دوستانی که یاری می‌دهند<br />
تا دشمنی<br />
از یاد<br />
برده شود.</p>
<p>پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است<br />
تابناک و بلند،<br />
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند<br />
تا به زیباییِ خویش دست یابند.</p>
<p>دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.<br />
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید<br />
تا عطش<br />
آب‌ها را گواراتر کند؟</p>
<p>تا در آیینه پدیدار آیی<br />
عمری دراز در آن نگریستم<br />
من برکه‌ها و دریاها را گریستم<br />
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی<br />
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ<br />
حضورت بهشتی‌ست<br />
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،<br />
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند<br />
تا از همه گناهان و دروغ<br />
شسته شوم.</p>
<p>و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/99/general/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیرمرد دانا</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/88/fun/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/88/fun/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 15:10:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.</p>
<p><span id="more-88"></span><br />
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»</p>
<p>بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟</p>
<p>بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/88/fun/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصه ی امیر</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 07:54:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[بارون امشب توی ایوون مثل آزادی تو زندون بی صفا بی تحرک بی ریا بود توی زندون میکنه جون مرد با همت میدون توی فکر رای فرجام امیره بی سرانجام ،نداره حتی رفیقی که بگه دردشو درد دیدن و نگفتن بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بارون امشب توی ایوون<br />
مثل آزادی تو زندون</p>
<p>بی صفا بی تحرک بی ریا بود<br />
توی زندون میکنه جون</p>
<p>مرد با همت میدون<br />
توی فکر رای فرجام امیره</p>
<p>بی سرانجام ،نداره حتی رفیقی<br />
که بگه دردشو</p>
<p>درد دیدن و نگفتن<br />
بی سرانجام توی فکر آسمونه</p>
<p>که بباره<br />
بلکه تو قطره ی بارون</p>
<p>بتونه اشک خدا رو هم ببینه<br />
نمی دونه حتی اشک هم</p>
<p>دیگه فایده ای نداره</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/46/literature/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%8a-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%b1.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مست و هوشیار</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/44/literature/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b3%d8%a8.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/44/literature/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b3%d8%a8.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 17:54:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.parseteam.com/mahdi/index.php/posts/44.html</guid>
		<description><![CDATA[محتسب ، مستی به ره  دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است ، افسار نیست گفت : مستی ، زان سبب افتان خیزان میروی گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم گفت : رو صبح آی ، قاضی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محتسب ، مستی به ره  دید و گریبانش گرفت<br />
مست گفت ای دوست این پیراهن است ، افسار نیست</p>
<p>گفت : مستی ، زان سبب افتان خیزان میروی<br />
گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست</p>
<p>گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم<br />
گفت : رو صبح آی ، قاضی نیمه شب بیدار نیست<span id="more-44"></span></p>
<p>گفت : نزدیک است والی را سرای ، آن جا شویم<br />
گفت : والی از کجا در خانه خمار نیست</p>
<p>گفت : تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب<br />
گفت : مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست</p>
<p>گفت : دیناری بده پنهان و خود را وارهان<br />
گفت : کار شرع ، کار درهم و دینار نیست</p>
<p>گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بیرون کنم<br />
گفت : پوسیده است ، جز نقشی ز پود و تار نیست</p>
<p>گفت : آگه نیستی کاز سر در افتادت کلاه<br />
گفت : در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست</p>
<p>گفت : می بسیار خوردی ، زان چنین بی خود شدی<br />
گفت : ای بیهوده گو ، حرف کم و بسیار نیست</p>
<p>شاعر : پروین اعتصامی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/44/literature/%d9%85%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b3%d8%a8.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی عنوان</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/40/literature/40.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/40/literature/40.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 17:21:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.parseteam.com/mahdi/index.php/posts/40.html</guid>
		<description><![CDATA[با سلام واقعا خواب نیستید ! اگر میخواهید یک وشکون از خودتان بگیرید ! بله بنده واقعا آپدیت کردم و البته واقعا عذر می خوام که اینهمه طول کشید. ! متن زیر به نظرم جالب اومد و اونو براتون آماده کردم. &#8212;&#8212; شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند.شبها پس از صرف شام، هرکس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> با سلام</p>
<p>واقعا خواب نیستید ! اگر میخواهید یک وشکون از خودتان بگیرید ! بله بنده واقعا آپدیت کردم <img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_bigsmile.gif' alt='&#58;&#100;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#100;' /></p>
<p>و البته واقعا عذر می خوام که اینهمه طول کشید. !</p>
<p>متن زیر به نظرم جالب اومد و اونو براتون آماده کردم.</p>
<p>&#8212;&#8212;</p>
<p>شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند.شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و  فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی  سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود.به این ترتیب،  همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم  متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.داد و ستدهای تجاری و به  طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها  و هم از جانب فروشنده ها.دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی  بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را  میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این  ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد.نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی  فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا  را برای اقامت انتخاب کرد.شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه  بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن  رمان.</p>
<p><span id="more-40"></span></p>
<p>دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.</p>
<p>اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد  توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران  بشود.هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد  و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین  استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم  از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست  به دزدی نمیزد.آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.میرفت روی پل شهر  میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که  خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.</p>
<p>در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن  نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود.ولی مشکلی این نبود.چرا که این وضعیت البته  تقصیر خود او بود.نه! مشکل چیز دیگری بود.قضیه از این قرار بود که این آدم با این  رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه  خودش دست به مال کسی دراز کند.به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه  از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده  است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به  تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه  بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد  درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند،  دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر  میافتند.</p>
<p>به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این  عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه  را تماشا کنند.این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که  باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که  وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این  وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که &#8220;چطور است به  عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی&#8221;.قراردادها بسته  شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد  بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از  طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از &#8230;.اما همانطور که رسم  اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر  میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی  مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند.ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از  دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.فکری به  خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل  دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند  سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن  حرفی به میان نمیاوردند.صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز  همه دزد بودند.</p>
<p>تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی  بعد هم از گرسنگی مرد.<br />
به نقل از کتاب : شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو؛</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/40/literature/40.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>افسانه سه برادر و قدیسهای مرگ</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/39/literature/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d9%82%d8%af%d9%8a%d8%b3%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d9%85%d8%b1%da%af.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/39/literature/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d9%82%d8%af%d9%8a%d8%b3%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d9%85%d8%b1%da%af.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 08:41:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.parseteam.com/mahdi/index.php/archives/39</guid>
		<description><![CDATA[آنجا سه برادر بودند کسانی که به تنهایی سفر را آغاز کرده بود. جاده پیچ در پیچ در گرگ ومیش هوا در همان وقت برادرها به رودخانه ای رسیدند که عمق بسیار زیادی داشت . از میان آب رد شدن خطرناک بود. اگرچه برادر ها اینها را در هنرهای جادوگری یاد گرفته بودند. بسادگی چوبه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">آنجا سه برادر بودند کسانی که به تنهایی سفر را آغاز کرده بود. جاده پیچ در پیچ در گرگ ومیش هوا در همان وقت برادرها به رودخانه ای رسیدند که عمق بسیار زیادی داشت . از میان آب رد شدن خطرناک بود. اگرچه برادر ها اینها را در هنرهای جادوگری یاد گرفته بودند. بسادگی چوبه هایشان را به حالت موجی شکل تکان دادن و از میان آب های خائن یک پل ظاهر شد. در نیمه راه بودند که یک شخص شنل دار را در وسط راهشان دیدند. مرگ شروع کرد با آنها صحبت کردن.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span id="more-39"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">او از اینکه سه شکار جدیدش او را گول زده بودند عصبانی بود. زیرا معمولا مسافران در رودخانه غرق می شدند. اما مرگ خیلی حیله گر بود. او وانمود کرد که به سه برادر برای جادویشان تبریک می گوید. او گفت که به هر کدام از آنها جهت داشتن این چنین هوشی برای فرار از دست او هدیه ای دریافت می کنند.<o></o></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">برادر بزرگتر که مردی جنگجو بود و در جستجوی یک چوب جادویی که از هر چیزی در جهان قدرتمند تر باشد، بود. چوبی که همیشه برای صاحبش در دوئل ها پیروزی بیافریند، چوبی شایسته جادوگری که بر مرگ غلبه کرده است، باشد. سپس مرگ یک درخت بزرگ را از کنار رودخانه قطع کرد و از یک شاخه ی آویخته شده بر روی آن یک چوب ساخت و آن را به برادر بزرگتر داد. دومین برادر، کسی که مغرور و متکبر بود و تصمیم گرفته که مرگ را آنقدر تحقیر کند تا به خاموشی برود، قدرتی می خواست تا مرده ها را احضار کند. سپس مرگ یک سنگ از کنار رودخانه برداشت و آن را به برادر دومی داد و به او گفت که این سنگ قدرتی دارد که مرده ها را باز می گرداند. پس مرگ از سومین برادر پرسید که چه چیزی می خواهد. سومین برادر که شخصی فروتن بود و خردمنترین برادر در بین برادرها به حساب می آمد به مرگ اطمینان نداشت. می دانست که مرگ به دنبال آن ها خواهد آمد بنابراین باید از او چیزی را می خواست که پس از ترک آن محل دست مرگ به او نرسد .سومین برادر از مرگ خواست تا شنل نامرئی کننده اش را به او بدهد . مرگ با سخاوتمندی قبول کرد و شنل نامرئی کننده اش را به او داد.<o></o></span></p>
<p><span class="MsoNormal" dir="rtl" lang="FA">آنها بیشتر از آن چیزی نگفتند. از هدیه های مرگ تشکر کردند. پس مرگ کناری ایستاد و به سه برادر اجازه داد که راهشان را ادامه بدهند. در لحظه ی موعود برادر ها از هم جدا شدند و هر کدام به دنبال سرنوشت خودشان رفتند. برادر اول بیشتر از یک هفته سفر کرد. او توانست مرد جادوگری که با او اختلاف داشت را در روستایی دور افتاده پیدا کند . بدیهی بود که با سلاحش چوب الدر نمی توانست بازنده ی دوئل باشد. دشمنش را کشت. برادر بزرگتر قبل از اینکه رهسپار مسافرت بشود به مهمانخانه ای رفت و آنجا بلند بلند از خود و چوب قدرتمندش تعریف و تمجید می کرد، که چگونه آن را از مرگ گرفته بود و شکست ناپذیر شده بود. در همان شب، جادوگر دیگری، همانطور که نقشه کشیده بود در هنگام خواب به بالای سرش آمد و خمره ی مشروب جوشانده شده ای را روی آن خالی کرد. سپس دزد ،چوبه اش را گرفت و برای آزمایش کردن آن(چوبه)، گلوی برادر بزرگتر را پاره کرد. و بدین گونه مرگ اولین برادر را به کام مرگ فرو رفت.</span></p>
<p><span class="MsoNormal" dir="rtl" lang="FA">دومین برادر به شهر خودش سفر کرد . به جایی رفت که به تنهایی زندگی کند. آن جا آن سنگی که قدرت ازگرداندن مرده ها را داشت بیرون آورد و سه بار آن را در دستش گرداند. پیکر دختری که آرزو داشت با او ازدواج کند که به طور غیر منتظره ای مرده بود را ظاهر کرد. هنوز او(پیکر دخترک) سرد و غمگین بود و از او(دومین برادر) با یک نقاب جدا شده بود. اگرچه او به دنیای فانی بازگشته بود اما او(پیکر دخترک) به آن جا تعلق نداشت و در انجا رنج می کشید. بالاخره دومین برادر دیوانه شد و نومیدی اشتیاقش را از بین رفت. او خودش را کشت تا با دخترک به طور واقعی در آن دنیا ازدواج کند. اینگونه دومین برادر هم به کام مرگ کشیده شد. اما مرگ برای سال های متمادی دنبال سومین برادر گشت. او هرگز موفق به پیدا کردن او نشد. این اتفاقی زمانی افتاد که او (سومین برادر) به سن زیادی دست یافته بود و جوانترین برادر شنل نامرئی کننده اش را در آورد و آن را به پسرش داد. او مانند دوستان قدیمی اش با مرگ برخورد کرد و با مسرت کامل همراه او رفت، مانند آنها، زندگی اش را وداع گفت.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/39/literature/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%88-%d9%82%d8%af%d9%8a%d8%b3%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d9%85%d8%b1%da%af.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جلسه بازجویی</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/30/literature/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ac%d9%88%d9%8a%d9%8a.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/30/literature/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ac%d9%88%d9%8a%d9%8a.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Dec 2006 21:18:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hexhackers.com/mahdi/index.php/archives/30</guid>
		<description><![CDATA[اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینکه راه افتادیم به اصرار مادرم یک سبد گل خریدیم. خدا خیر کسانی را بدهد که باعث و بانی این رسم و رسومهای آبکی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می کندن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینکه راه افتادیم به اصرار مادرم یک سبد گل خریدیم. خدا خیر کسانی را بدهد که باعث و بانی این رسم و رسومهای آبکی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می کندن و کارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مکافاتی دارد که نگو نپرس!!!<span id="more-30"></span></p>
<p>قبل از اینکه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیکه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم که از فروشنده گل ارزان تر درخواست می کنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شکل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می کند!!! البته ناگفته نماند که بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینکه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اکتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه کوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سرکوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگکی اطاق عمل،تایتانیک پزشکی، مهندسی فوتولوس و متلک شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم که حب سکوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه کفشهای F14» و موشکهای بالستیک «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون کردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناک همشیره های مکرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.</p>
<p>خلاصه کلام به هر جان کندنی که بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس که فکر می نمود من بوده ام که ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا کشیده ام، چنان جواب سلامم را داد که دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود که بیشتر از غلامی  و نوکری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده  ورانداز می نمود که اولش فکر کردم قرار است خدای نکرده با ایشان ازدواج کنم، فقط مانده بود بگوید که جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود که از حالا باید خودم را روزی حداقل یک فصل کتک خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم که اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شکنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» کنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مکش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس که چه عرض کنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینکه چای جوشیده دست خانوم  خانوما را میل کردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینکه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار کرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت که به خود امیدوار شدم و کم کم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینکه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبک کنکور سراسری کرد. ابتدا مادر عروس با یک لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را کارمند معرفی کردم. کفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس که انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله کند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت که از ترس نزدیک بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینکه قرار است تعطیلات آخر هفته را با  خواهر جانشان به ماداگاسکار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری کرده و مدل ماشینی را که قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم که تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی که سوار شده ام اتوبوس شرکت واحد بوده است از اینکه توانایی حتی خرید یک روروک یا سه چرخه پلاستیکی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه  ایشان سوار بر «اپل کوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیکان خمیری» در خیابانهای «شهرک شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم  کمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم که در فواید ساده برگزار کردن مراسم عروسی یک خطبه تمام سخنرانی کرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلکس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی کلوز و خلاصه راحتتان کنم کاخ نیاوران را می گرفت. هر چند که حضرت اجل نیز بعد از اینکه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای کیف به دست» را هدیه نمودند!</p>
<p>بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینکه بلدم ارگ و گیتار و تنبک بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینکه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباکرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تکنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفک و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم که تا حالا بهترین تلفنی که با آن صحبت کرده ام تلفن عمومی سر کوچه مان بوده توی دلم به هر کسی که این موبایل را اختراع کرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این که عروس خانم فهمید که از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم کرده و مرا یک «بی پرستیش عقب افتاده از دهکده جهانی آقای مک لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه که متوجه شد بنده بی شخصیت از کار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد ۲۰۰۰ افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان کشید که انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!</p>
<p>در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی که توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شکستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش که دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم که باشگاه جای کشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی کردن است ولی مثل اینکه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشک و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد که این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته کمی فداکاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیک» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر کوچکتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان کوهستان» اصرار داشت که صدو دوازده هزار سکه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینکه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سکه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شکرش باقی بود که سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاکی به سرم می کردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مکعب از آن شیر خشکی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چک، عابر چک و سهام کارخانجات پتروشیمی کرمانشاه و تراکتورسازی تبریز را حساب کرده به طوریکه احساس نمودم که اگر یک ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت که لطفاً پول آن بیمارستانی را که عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب کنیم!</p>
<p>بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یک اشتباهی کرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتکار جنگی و جنایتکار سنگی معرفی کردند که انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از کمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محکم و دندان شکنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشکر شکست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم که تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست که از قدیم هم  گفته اند؛ آنچه شیران را کند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/30/literature/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ac%d9%88%d9%8a%d9%8a.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موضوع انشا: روز زن را چگونه گذراندید؟</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/26/literature/%d9%85%d9%88%d8%b6%d9%88%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b2%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%9f.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/26/literature/%d9%85%d9%88%d8%b6%d9%88%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b2%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%9f.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Nov 2006 14:21:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hexhackers.com/mahdi/index.php/archives/26</guid>
		<description><![CDATA[سلام. اول از هرچیز بخاطر اینکه در آپدیت وبلاگ تاخیر داشتم عذر خواهی می کنم. یکی از مسائلی که باعث شد تا نتونم آپدیت کنم شاید پیدا نکردن سوژه مناسبی بود تا شما عزیزان از آن لذت ببرید. بنابراین همینجا از شما خواهش می کنم که اگر موضوعی بنظرتون جالب میاد که بشه در مورد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.</p>
<p>اول از هرچیز بخاطر اینکه در آپدیت وبلاگ تاخیر داشتم عذر خواهی می کنم. یکی از مسائلی که باعث شد تا نتونم آپدیت کنم شاید پیدا نکردن سوژه مناسبی بود تا شما عزیزان از آن لذت ببرید. بنابراین همینجا از شما خواهش می کنم که اگر موضوعی بنظرتون جالب میاد که بشه در مورد اون داستان طنز یا مطلبی نوشت بنده رو مطلع کنید و در قسمت نظرات به اون اشاره کنید.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>قلم به دست میگیرم وانشایم راآغازمیکنم.مادر روززن هیچ جانرفتیم  چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصبانی بود که چرااو مثل شوهرخاله مان برای مادرمان دستبند طلانخریده.پدرمان هم میگفت پول نداشتم ولی مادرمان قبول نمیکرد.دراین روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود که یعنی نمیداندامروزروززن است.امامادرمان خیلی با پدرمان مهربان شده بودومانندهرروز اورابا پس گردنی ازخواب بیدارنکردوبااردنگی بیرون نینداخت.ما دراین روز استثنائاٌ صبحانه خوردیم.<span id="more-26"></span></p>
<p>ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان کرده بود.البته پدرمان ازهمان اول صبح نمیدانیم چرااخم کرده بودوتلویزیون تماشا میکرد.فقط نمیدانم چراتاتلویزیون برنامه ای درباره روز زن  گذاشت،پدرمان تندی طوریکه مادرمان نفهمد کانال آن را عوض کرد.<br />
ازعجایب دیگر این روز زنگ زدن مادربزرگمان بود که صبح زود هنوزکه پدرمان بیرون نرفته بودزنگ زد وپدرمان مجبورشدبه اوروز مادر راتبریک بگوید.که تادیدمادرمان چپ چپ نگاهش میکندتا قطع کرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبریک گفت وبعدسریع ازخانه به اداره رفت وحتی چای خودراهم کامل نخورد.<br />
یکی ازبدیهای این روزکاربیش ازحد آن است.چون مادرمان ازهمان وقتی که پدرمان رفت مارابه کارگرفت وگفت که باید خانه برق بزند.تا وقتی پدرمان می آید خوشش بیاید ومابچه ها همه اش خانه راتمیز کردیم.ولی مادرمان به ماکمک نکردوبه دوستش زنگ زدوبه دروغ گفت پدرمان صبح اوراازخواب بیدارکرده وسندخانه راکه به اسم اوزده است به اوداده است.ومابسیارتعجب کردیم چطور وقتی خانه مان اجاره ای است سندآن به اسم مادرمان زده شده است.<br />
امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داریم،اماپدرمان ازاداره زنگ زدوگفت امشب اضافه کار می ایستد ونمیتواند به خانه مادرزن جانش برود که مادرمان تهدیدکرد اگرنیاید اوراقیمه قیمه خواهد کردوبرای همین پدرمان سرساعت آمد وعصبانی بودوتامارادید محکم درگوشمان زد وماگریه کردیم.<br />
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسیارمیخندیدوبسیارباماشوخی میکرد.اماپدرمان شدیدا عصبانی بودو ما هی ازدستش فرارمیکردیم.که شوهرخاله مان ناگهان جلوی خاله مان زانوزد ودستبندی رابه اودادوبه اوگفت:چه زن خوبی است که پدربزرگ ومادربزرگمان برایش دست زدند وتشویقش کردند.ولی پدرمان دست ماراگرفت وگفت که مارا میبرد تا سرپاکند وهرچه ماگفتیم مادیگربزرگ شدیم وآن برادر کوچکمان است که باید سرپا شودگوش نکردومارابه دستشویی برد وگفت که کارخودمان رابکنیم.ولی چون ما خجالت میکشیدیم آن کارارنکردیم وهی کتک خوردیم وبعدازاینکه ازگریه سیاه شدیم تازه پدرمان یادش آمد باید برادرکوچکمان رامیاورده وماراباززد وبرگشتیم.<br />
وقتی برگشتیم دیدیم مادرمان آنقدر عصبانی است که نگو.وتاآخرمهمانی هردوباهم حرف نزدند ولی وقتی سوارماشین شدند آنقدرباهم دعواکردندوآنقدرمارا که گریه میکردیم زدند تارسیدیم.وبعدکه رسیدیم پدرمان قبول کردتا فردا برای مادرمان دستبندبزرگتری بخرد.<br />
ماازاین انشانتیجه میگیریم که روززن روزکتک خوردن بچه هاست وباید برای مادرها حتمادراین روز دستبند طلا خریده شود.<br />
این بود انشای ما.</p>
<p>با تشکر از سرخ و سفید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/26/literature/%d9%85%d9%88%d8%b6%d9%88%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b2%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%9f.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه ای به پدر!</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/25/literature/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%af%d8%b1.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/25/literature/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%af%d8%b1.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Nov 2006 14:30:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hexhackers.com/mahdi/index.php/archives/25</guid>
		<description><![CDATA[پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که  تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده  و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان  لرزان نامه رو خوند :<span id="more-25"></span></p>
<p>پدر عزیزم،<br />
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار  کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو  با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی  پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر  اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به  من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم  برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy  چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون  رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،  برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه  درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر،  من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون  بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.<br />
با عشق،<br />
پسرت،<br />
John</p>
<p>پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy.  فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه  مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.</p>
<p align="justify">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/25/literature/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%af%d8%b1.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنها در خانه</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/21/literature/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/21/literature/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Nov 2006 23:20:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hexhackers.com/mahdi/index.php/archives/21</guid>
		<description><![CDATA[با سلام با توجه به نظرات شما دوستان عزیز که پیشنهاد داده بودید روی داستان های کوتاه طنز کار کنیم اولین داستان کوتاه رو نوشتم ک امیدوارم خوشتون بیاد. منتها نکته مهم توی اینجور داستان ها داشتن سوژه هست. بنابر این از شما خوانندگان عزیز می خوام که سوژه هایی رو که به ذهنتون میرسه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">با سلام</div>
<div align="right">با توجه به نظرات شما دوستان عزیز که پیشنهاد داده بودید روی داستان های کوتاه طنز کار کنیم اولین داستان کوتاه رو نوشتم ک امیدوارم خوشتون بیاد. منتها نکته مهم توی اینجور داستان ها داشتن سوژه هست. بنابر این از شما خوانندگان عزیز می خوام که سوژه هایی رو که به ذهنتون میرسه رو توی قسمت نظرات بنویسید تا برای اون سوژه ها داستان بنوییسم.</div>
<div align="right">در ضمن از تمامی کسانی که در ضمینه داستان نویسی و طنز نویسی فعال هستند دعوت می کنیم تا داستان هاشون رو برای ما بفرستند تا ما با اسم خودشون توی وبلاگ منتشر کنیم.</div>
<div align="right">&#8212;&#8212;</div>
<div align="right">تنها در خانه</div>
<div align="right"></div>
<div align="right"><span lang="fa">سلام ، خب شاید شما تا بحال این تجربه را داشته باشید که خانواده  می خواهند به مسافرتی بروند و شما اصلا حال و حوصله مسافرت رفتن را ندارید ، به هر  مصیبتی شده قرار می شود که در خانه بمانید تا خانواده از مسافرت برگردند.</span> <span lang="fa"> نا سلامتی شما درس دارید !</span> <img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_tired.gif' alt='&#40;&#58;&#124;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#40;&#58;&#124;' /></div>
<div align="right"><font size="2" face="Tahoma"><span lang="fa" /><span id="more-21"></span></font></div>
<div align="right"></div>
<div align="right">
<p dir="rtl"><span lang="fa">قراراست خانواده شما به یه مسافرت سه روزه ای به خانه  یکی از اقوام بروند ، شما اولین کاری که می کنید به دوست نزدیکتان زنگ زده و موضوع  را اطلاع می دهیدبالاخره قرار مدار هارا می گذارید و قرار می شود ساعت ۷:۳۰ شب جلوی  توالت میدان ونک بایستید ! کجا بهتر از توالت میدان ونک بهتر ؟ </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">ساعت ۶:۳۰ است و شما باید یواش یواش آماده شوید که  برین سر قرار . طبق معمول زیر بقلتان را بو می کنید ! رنگتان عوض می شود </span><img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_sick.gif' alt='&#58;&#45;&#38;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#45;&#38;' /> <span lang="fa"> ، سبز ، بنفش ، آبی ، قرمز &#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">تصمیم می گیرید به حمام بروید، حالا در حمام هستید ،  معمولا عادت دارید که زیر دوش یکی از ترانه های مورد علاقه تان را با صدای بلند  بخوانید : این قد بالا رو ببین چی کرده ، لای لای لالالای لای &#8230; و روی دیوار حمام  ضرب میگیرید ، یکهو ناخواسته زیر دوش می گوزید ! به واسطه حمام صدای گوزتان اکو می  کند و شما به شدت خنده تان میگیرد <img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_laughloud.gif' alt='&#58;&#41;&#41;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#41;&#41;' />‌ کارتان در حمام تمام شده حوله تان رو دور  خود می پیچید ، خودتان را خشک می کنید و لباسهایتان را می پوشید !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">ساعت ۷:۱۰ دقیقه است. دیگر چیزی به ساعت ۷:۳۰ نمانده  ، شما باید زودتر خودتان را به میدان ونک برسانید. سریع از خانه خارج می شوید. نخیر  !‌ مثل اینکه امشب شب شماست ! چون همان موقع اولین ماشین جلو پایتان ترمز می زند .</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ آقا ونک ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- بشین</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">توی راه رانتده مختان را سرویس می کند ! راننده برای  شما از قهرمانی هایش در مسابقات فرمول ۱ برایتان تعریف میکند :</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- آره خلاصه ، یه حالی از این رافائل گرفتم که دیگه  واسه ایرانی جماعت شاخ نشه.. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ منظورتون رافائل نادال هست دیگه ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- آره دیگه ، پس چی ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ ولی ببخشید اون که تنیس بازه&#8230;؟؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">با این حرف شما راننده دیگه تا آخر مسیر هیچ چیز نمی  گوید !  <img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_neutral.gif' alt='&#58;&#124;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#124;' /> دیگر به میدان ونک رسیده اید. از راننده میزان کرایه خود را می  پرسید ! راننده از شما یک ۱۰۰۰ تومانی می گیرد و یک ۱۰۰ تومانی به شما می دهد! این  درس عبرتی می شود که دیگر حال راننده تاکسی را نگیرید ! <img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_sad.gif' alt='&#58;&#40;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#40;' /></span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">ساعت ۷:۲۰ دقیقه است. هرچه سریعتر خودتان را به جلوی  توالت میدان ونک می رسانید. نگفتم امشب شب شماست ؟ در چند قدمیتان یک دختر خانمی  منتظر کسی است. معلوم است که حسابی خسته شده ! نیم نگاهی به شما می کند و جلو می  آید :</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- ببخشید ، شما آقا ارشیا هستید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ شما که مثل خر کیف کرده اید به دروغ خودتان را جای  ارشیای مادر مرده جا می زنید ! :</span>d</p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ نمیدونی چقدر این خیابون شیراز چقدر ترافیک داره  &#8230; کلی تو ترافیک گیر کرده بودم‌ !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- مگه خونه شما توی رسالت نبود !؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">شما گند زده اید ، دوستتان را از دور می بینید و جوری  که دختر نفهمد جیم میشوید ! دو نفر دیگر هم همراه دوستتان هست. یکی از آنها را قبلا  دیده اید ولی آنیکی را نه ! باهم آشنا میشوید و راه میفتید ! یک ساعتی هست که دارید  راه میروید. از شانس بد شما به یک رستوران شیک رسیده اید ( به دلیل مسائل تبلیغاتی  اسم نمی بریم </span><img src='http://www.mrmahdi.com/smilies/yahoo_madtongue.gif' alt='&#62;&#58;&#80;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#62;&#58;&#80;' /> <span lang="fa">) دوستتان پیشنهاد می دهد که شام را در  این رستوران بخورید !  سر میز نشته اید ، گارسن سفارش را از شما و دوستانتان میگیرد. ۱۰ دقیقه ای طول می  کشد تا غذا را برایتان بیاورند، مشغول خوردن می شوید. غذایتان را تمام می کنید. شما  می روید که دستهایتان را بشویید ! وقتی که بر میگردید خشکتان می زند ! از دوستانتان  خبری نیست ! همین لحظه گارسن صورت حسابتان را می آورد ! پول خون پدرتان است ! پول  را به صندوق دار می دهید ! نگاهی به تابلوی رستوران می اندازید و حساب دستان می آید  ! زیر لب فحشی نثار دوستتان می کنید و به راه می افتید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- بووووووووووق</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ ونک&#8230;.‌ ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- بیا بالا</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">به میدان ونک رسیده اید. پیاد می شوید و کرایتان را  حساب می کنید ! دوباره زیر لب فحشی به دوسستتان می دهید چون فقط یک ۵۰۰ تومانی  برایتان مانده است ! تمام پولهایی را که از پدرتان بابت خرج ۲-۳ روز گرفته اید تمام  شده ! به سمت خانه تان راه می افتید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">ساعت ۱۱:۳۰ داخل خانه روی مبل جلوی تلویزیون ولو شده  اید ! تلویزیون را روشن می کنید. کانال ۱ ، ۲ ، ۳ &#8230; نخیر !‌ طبق معمول هیچ چیز  ندارد. ماهواره را روشن می کنید&#8230; تصویر ندارد !!! چند تا کانال عوض می کند.. مثل  اینکه بر اثر باد و طوفان بعد الظهر تنظیم ماهوارتان بهم خورده&#8230; بازهم فحشی نثار  دوستتان می کنید !!! به سمت اتاقتان به راه می افتید ! روی تختتان دراز می کشید و  می خوابید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">ساعت ۷:۳۰ صبح است که از خواب می پرید ! لعنت به این  زنگ ساعت&#8230; نگاهی به ساعت می اندازید. یادتان می آید که باید به مدرسه بروید !!  بلند داد می زنید ، مرگ بر مدرسه ! سرتان را زیر پتو می کنید و دوباره می خوابید‌!  ساعت ۱۰ صبح شده از روی تختتان بلند می شوید و به سمت یخچال می روید ! چیزی می  خورید و کامپیوترتان را روشن می کنید..</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">دو سه ساعتی میگذرد !!! شما هیچ چیز را به اندازه چت  کردن دوست ندارید ! اساسا چت کردن کاری است که بسیار حال دارد و شما از آن لذت می  برید. نگاهتان به ساعت کامپیوتر می افتد کم کم شکمتان به قار و قور افتاده است.   تلفن رستوران سر خیابانتان را می گیرید. ولی همان موقع قطع می کنید. یادتان می آید  که پول ندارید ! دوباره فحشی نثار دوستتان می کنید. پیش خودتان می گویید گور بابای  ناهار&#8230; کانال ۵ دارد فیلم شنل قرمزی را پخش می کند !‌ از بیکاری بهتر است&#8230; ۱  ساعت گذشته است. دیگر خیلی گشنه تان شده . تلفنتان زنگ می زند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ بله بفرمایید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- سلام &#8230; جان</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ چطوری بابا کی بر میگردین ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- چیزه&#8230; ما شاید یه ۴-۵ روز بیشتر بمونیم. آخه  خاله&#8230; اصرار می کنه که بمونیم تا آخر هفته&#8230;. زنگ زدم بهت بگم که یه وقت دلواپس  نشی..</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ باشه بابا موردی نداره.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">- پس خداحافظ</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">+ خداحافظ.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">دوباره فحشی می دهید. اما این بار به خاله تان !!  دیگر گاوتان ۱۰ قلو زایید ! باید تا آخر هفته هوا بخورید و کف پس دهید ! آشپزی هم  که بلد نیستید ! حسابی کلافه شده اید. لگدی به مبل جلوییتان می زنید. این کار فایده  ای ندارد. تازه پایتان هم کلی درد گرفته است&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">نتیجه اخلاقی : هیچوقت خانواده رو نپیچونید.. در  انتخاب دوست دقت کنید &#8230; و آشپزی یاد بگیرید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="fa">موفق باشید.</span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/21/literature/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

