<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب نوشت هاي يك ايراني &#187; کامپیوتر و فناوری</title>
	<atom:link href="http://www.mrmahdi.com/category/computerit/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mrmahdi.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 11:40:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>تفاوت در سرورها</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 12:11:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کامپیوتر و فناوری]]></category>
		<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان امروز داشتم مثل همیشه کارای روزمره رو انجام میدادم و به طبع چندتا فایل باید دانلود میکردم و بطور اتفاقی توجهم به سرعت دانلود دو تا فایل زیر جلب شد  : جهت دیدن تصویر بزرگ روی تصویر کلیک کنید. نکته اخلاقی اینکه دوستان مبتدی توجه داشته باشند که سرعت دانلود برای شما تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان</p>
<p>امروز داشتم مثل همیشه کارای روزمره رو انجام میدادم و به طبع چندتا فایل باید دانلود میکردم و بطور اتفاقی توجهم به سرعت دانلود دو تا فایل زیر جلب شد  :</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/09/speed-mrmahdi.jpg"><img class="size-full wp-image-79 aligncenter" title="speed-mrmahdi" src="http://www.mrmahdi.com/wp-content/uploads/2009/09/speed-mrmahdi.jpg" alt="speed-mrmahdi" width="292" height="182" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><strong>جهت دیدن تصویر بزرگ روی تصویر کلیک کنید.</strong></p>
<p>نکته اخلاقی اینکه دوستان مبتدی توجه داشته باشند که سرعت دانلود برای شما تنها به سرعت شما وابسته نیست . بلکه سرعت سرور و یا طرف مقابل هم بسیار تاثیر گذار است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/78/general/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احمق و گرسنه باش</title>
		<link>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html</link>
		<comments>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 05:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>یک ایرانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کامپیوتر و فناوری]]></category>
		<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mrmahdi.com/index.php/posts/.html</guid>
		<description><![CDATA[با سلام متن حاضر ، متن سخنرانی آقای استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفرد می باشد که در مورد داستان زندگی خودش برای فارغ التحصیلان این دانشگاه صحبت می کند که امیدوارم مورد توجه شما باشد. لازم به ذکر است که متن اصلی این سخنرانی به زبان انگلیسی می باشد که توسط یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام</p>
<p>متن حاضر ، متن سخنرانی آقای استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفرد می باشد که در مورد داستان زندگی خودش برای فارغ التحصیلان این دانشگاه صحبت می کند که امیدوارم مورد توجه شما باشد. لازم به ذکر است که متن اصلی این سخنرانی به زبان انگلیسی می باشد که توسط یکی از دوستانم ترجمه و توسط بنده ویرایش شده است.</p>
<p><em>شما حتما باید آن چیزی را که بدان عشق می ورزید پیدا کنید</em></p>
<p><em>این متن قسمتی از سخنرانی استیو جابز</em><em>STIVE jabs)</em><em> ) مدیر عامل شرکت کامپیوتری </em><em>Apple </em><em>(سیب) و استودیو های انیمیشن سازی پیکسار </em><em>Pixar)</em><em>) است که در دوازدهم ژوئن </em><em>june)</em><em>) سال </em><em>۲۰۰۵</em><em> آن را ارائه کرده است .</em></p>
<p>امروز من مفتخر هستم که در مراسم جشن فارغ التحصیلی شما که دانشگاهتان یکی از بهترین دانشگاههای دنیا  می باشد، در خدمتتان باشم.  من هیچگاه از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام .  اگر حقیقتش را بخواهید تا حالا انقدر به فارغ التحصیلی دانشگاه نزدیک نشده ام.  امروز  می خواهم سه داستان از زندگی خویش را باز گو کنم. فقط همین، چیز مهمی نیست. فقط سه داستان !!</p>
<p>داستان اول در خصوص ارتباط حوادث زندگی با یکدیگر است . بعد از ۶ ماه کالج رید (Reed) را رها کردم ، اما مجددا به آنجا بازگشتم و هجده ماه دیگر در آنجا ماندم و این مربوط به قبل از بی خیال شدنم از تحصیل بود . حالا چرا کالج را رها کردم ؟</p>
<p><span id="more-49"></span></p>
<p>داستانش قبل از تولد من شروع شد . مادر واقعی من (مادری که مرا به دنیا آورد) یک زن ازدواج نکرده ای بود که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. تصمیم گرفت مرا برای فرزند خواندگی در یتیم خانه بگذارد. وی این احساس را داشت که باید توسط فارغ التحصیلان دانشگاهی بعنوان فرزند پذیرفته شوم . همه چیز مهیا بود و در بدو تولد توسط یک وکیل و همسرش بعنوان فرزند پذیرفته شدم . اما هنگامی که صدایی از من خارج شد (…) در دقیقه آخر به ناگاه تصمیمشان عوض شد که در واقع یک دختر می خواستند نه یک پسر . بنابر این پدر و مادر فعلیم که در لیست انتظار قرار داشتند در میانه های شب تلفنشان زنگ خورد که ما یک پسر بچه نا خواسته داریم ، آیا شما او را می خواهید ؟)) و آنها گفتند چرا که نه . مادر واقعیم بعدها فهمید که مادرم فعلیم هیچگاه از دانشگاه فارغ التحصیل نشده است و پدرم حتی نتوانسته دبیرستان را به پایان برساند. مادر واقعیم از امضا کردن مدارک قیومیتم خودداری کرد. البته چند ماه بعد ، وقتی پدر و مادرم قول دادند که روزی مرا به کالج خواهند فرستاد از تصمیم خودش کوتاه آمد .</p>
<p>و البته هفده ساله بودم که به کالج رفتم . اما احمقانه بود ؛ کالجی را انتخاب کردم که به اندازه استانفوردStanford) ) گران بود و تمامی اندوخته خانواده کارگریم صرف شهریه کالجم شد. بعد از شش ماه ، ارزش کالج رفتن را درک نکردم .هیچ ایده ای در خصوص زندگیم یا تاثیر کالج در زندگیم نداشتم و آنجا تمامی پولی را که پدر و مادرم در تمام طول زندگیشان جمع کرده بودند خرج کردم . پس کالج را رها کردم و فکر می کردم که اوضاعم رو به راه گردد . خیلی وحشتناک بود اما وقتی به گذشته بر می گردم می بینم که یکی از بهترین تصمیمات زندگیم بوده است . قبل از اینکه کالج را رها کنم از رفتن به کلاسهای ضروری که زیاد برایم جالب نبود خودداری میکردم و به کلاسهای جذاب می رفتم. خیلی رمانتیک نبود . من خوابگاه نداشتم و معمولا روی زمین در اتاق های دوستانم می خوابیدم. برای خرید غذایم قوطی های نوشابه را برمی‌گدوندم تا ۵ سنت به ازای هرکدام از آنها بگیرم و آخر هفته ها هم برای یک غذای خوب در شب های یکشنبه، هفت مایل راه می رفتم تا به معبد کریشنا برسم . به آن عشق می ورزیدم . این اشتباهی که مرتکب آن شدم سبب برانگیخته شدن حس کنجکاوی و استعداد با ارزش من شد.  بگذارید یک مثال بزنم:</p>
<p>کالج رید در آن زمان شاید بهترین آموزش خطاطی را در سطح کشور داشت . در تمامی محیط دانشکده هر پوستری ،هر برچسبی روی هر کشویی به زیبایی با دست نوشته شده بود . چون کالج را رها کرده بودم  و دیگر نیازی نبود که به کلاس های  معمولی بروم ، تصمیم گرفتم به کلاسهای خطاطی بروم . در مورد san serif , serif  و تفاوت فواصل بین ترکیب حروف مختلف و آنچه که یک خطاطی محشر را  محشر می کند یاد گرفتم . خطاطی، زیبا ، تاریخی، هنری بگونه ای بود که علم از درک آن عاجز بود و من آن را شگفت انگیز یافتم.</p>
<p>هیچ کدام از اینها به نظر جنبه عملی در زندگی نداشت ، اما ده سال بعد ، وقتی داشتم اولین کامپیوتر مکینتاش Macintosh)) را طراحی می کردم از آنها بهره جستم . در طراحی مک Mac) ) از آن بهره جستم . اولین کامپیوتر با یک   (فن چاپ) typography زیبا . اگر آن کالج را رها نکرده بودم و آن دوره خطاطی را در کالج نگذرانده بودم Mac هیچگاه typefaces  چند گانه یا فونت هایی با فضا های متناسب نداشت و از آنجایی که ویندوز کپی Mac است،- هیچ کامپیوتر شخصی این امکانات را نمی داشت- اگر کالج را رها نمی کردم ، اگر به آن کلاسهای خطاطی نمی رفتم، هیچ گاه کامپیوترهای شخصی این                          (فن چاپ)typography را که اکنون دارند نمی داشتند.</p>
<p>واضح بود که در آن هنگام نمی توانستم ارتباط این حوادث را با یکدیگر درک کنم . اما اکنون که به ده سال قبل نگاه می کنم بوضوح آن را می بینم.</p>
<p>اگر در زندگی آینده نگر باشید نمی توانید ارتباط حوادث زندگی با یکدیگر را دریابید . شما زمانی قادر به این کار خواهید بود که گذشته خود را نیز در یاد داشته باشید . بنا براین باید معتقد باشید که این حوادث در آینده بگونه ای به یکدیگر مرتبط می شوند . بنابراین باید به چیزی اعتقاد داشته باشید : به استعدادتان، به سرنوشت ، به زندگی، به تاثیر کارهای گذشته در زندگی آینده (حاصل کردار انسان karma ) به هر چیزی. این رویه هیچگاه مایه شکست من نشد و تمامی این تغییرات را در زندگی من ایجاد کرد .</p>
<p>داستان دوم من در خصوص عشق و شکست است :</p>
<p>خوش شانس بودم که آن چیزی را که بدان عشق می ورزیدم در اوایل زندگیم یافتم . من و woz شرکت Apple را وقتی من بیست ساله بودم ، در گاراژ پدر و مادرم  شروع کردیم و بعد از ده سال از یک شرکت دو نفره کوچک در گاراژ خانه تبدیل به یک شرکت دو میلیارد دلاری با بیش از چهار هزار کارمند شدیم . در سن بیست و نه سالگی اولین ابتکارمان یعنی Macintosh  را توزیع کردیم . بعد اخراج شدم . چطور ممکن است از شرکتی که خودتان تاسیس کردید اخراج شوید؟ خوب وقتی Apple گسترش پیدا کرد ، ما کسی را استخدام کردیم که فکر می کردیم باهوش است و می تواند شرکت را با ما اداره کند . در سال اول و کمی بعد از آن اوضاع خوب پیش می رفت و اما نقطه نظراتمان در خصوص شرکت متفاوت شد و کم کم از هم پاشیده شدیم . وقتی این اتفاق افتاد هیئت مدیره طرف او را گرفت .و در نتیجه در سن سی سالگی اخراج شدم و این کار با تبلیغات وسیعی صورت پذیرفت . آنچه که تمامی هم و غم زندگی بزرگ سالی من بود از دستم رفت، خیلی نا امید کننده بود .</p>
<p>در چند ماه اول نمی دانستم چه کنم . فکر می کردم باعث شکست نسل قبل مؤسسین شرکت شدم و چراغ افروخته ای را که به من رسیده بود خاموش کردم .                             با  Bob Noyce ,David Packard ملاقات کردم و سعی کردم از اینکه به این وضع شکست خوردم عذر خواهی کنم . شکستم بعد رسانه ای بدی داشت و حتی در این فکر بودم که از دره (شاید همان دره سیلیکون {Silicon Vally} باشد) فرار کنم . اما چیزی در درونم در حال شعله ور شدن بود – از آنچه انجام داده بودم خرسند بودم . حوادث Appleتغییری در این حالت من ایجاد نکرد . دست رد به سینه من خورده بود اما هنوز به آن عشق می ورزیدم . پس تصمیم گرفتم از نو شروع کنم .</p>
<p>در ابتدا متوجه نبودم ، اما مثل اینکه اخراج من از Apple بهترین اتفاقی بود که برای من افتاد .سنگینی یک آدم موفق تبدیل به آدم مبتدی شد که اطمینانی به آینده نداشت . اخراج من ، باعث آزادی من شد و باعث شد که وارد پر ابتکار ترین دوره زندگیم شوم.</p>
<p>در یک دوره پنج ساله شرکتی به نام Next  و شرکت دیگری به نام pixar را تاسیس کردم و عاشق زنی شدم که بعدا همسرم شد.  Pixar ، ساخت اولین انیمیشن تمام کامپیوتری یعنی داستان اسباب بازی ها Toy Story)) را شروع کرد و هم اکنون نیز موفق ترین استودیو ساخت انیمیشن در جهان است . در یک اتفاقی خارق العاده شرکت Apple ، شرکت NexT را خرید و من دوباره به Apple برگشتم . تکنولوژی را که در شرکت NexT طراحی کردیم هم اکنون در قلب رنسانس Apple مورد استفاده قرار می گیرد من و لورن هم اکنون خانواده عالی را با یکدیگر داریم .</p>
<p>جالب اینجاست که اگر از Apple اخراج نمی شدم هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد .داروی خیلی تلخی بود ، اما فکر می کنم بیمار به آن احتیاج داشته  . گاهی اوقات زندگی با آجر تو سرتان می زند ، اما نباید ایمانتان را از دست بدهید اما مطمئنم که تنها چیزی که سبب ادامه راهم می شد عشق ورزیدن به آنچه بود که انجام می دادم . باید آنچه که دوستش دارید پیدا کنید . این نکته همانطور که در مورد معشوقه هایتان صادق است در مورد کارتان نیز صادق است .کار بخش اعظمی از زندگی شما را تسخیر می کندو تنها راه راضی بودن از زندگی این است که کارتان را دوست داشته باشید . اگر هنوز پیدا نکرده اید همچنان به دنبال آن باشید . از این جستجو خسته نشوید از صمیم قلب می دانید که نهایتا آن را پیدا خواهید کرد . مانند هر رابطه خوب دیگری ،‌با گذشت زمان بهتر و بهتر می شود ، آنقدر بگردید تا پیدا کنید ،‌از حرکت باز نایستید.</p>
<p>داستان سوم در خصوص مرگ است .</p>
<p>وقتی هفده ساله بودم ، مطلبی با این مضمون خواندم ((اگر هر روز طوری زندگی کنید که انگار آخرین روز زندگی شماست ، بالاخره یک روز متوجه می شوید که شما کار درست را انجام داده اید .)) این جمله تاثیر گذار بود ، و تمامی این سی و سه سال گذشته هر روز صبح به آینه نگاه می کنم و از خودم می پرسم : (( اگر امروز آخرین روز زندگی من بود ، چه کاری را امروز انجام می دادم ؟)) و اگر پاسخم به این سوال برای چند روز متوالی ((نه)) باشد ، به این نتیجه می رسم که نیازمند تغییر هستم. یاد آوری مرگ مهمترین ابزاری بود که در تصمیم گیری های بزرگ زندگیم موثر بود . زیرا تمامی مسائل مانند : انتظارات دیگران ، غرور ،‌ترس از خجالت و یا شکست همه در سایه مرگ از بین می رود و فقط چیزهایی مهم است که باقی می ماند . یاد آوری مرگ بهترین راه جلوگیری از گرفتاری ها در دام فکر کردن در مورد از دست دادن چیزی است . هم اکنون برهنه هستید، دلیلی برای پیروی نکردن از قلبتان ندارید .</p>
<p>یکسال پیش بود که سرطانم تشخیص داده شد . در ساعت ۷:۳۰ صبح اسکن شدم و کاملا مشخص بود که یک تومور در لوزالمعده ام داشتم .در آن هنگام حتی نمی دانستم لوزالمعده چیست . پزشکان به وضوح گفتند که این نوعی سرطان غیر قابل درمان است و نباید انتظار داشته باشم که بیشتر از سه تا شش ماه زنده بمانم . دکترم توصیه کرد به خانه بروم و کارهایم را رو به راه کنم . که این در واقع نوعی رمز پزشکان و به معنی آمده شدن برای مرگ است  و این بدان معناست که آن چیزی را که باید ظرف ده سال به کودکانتان بگویید در ظرف چند ماه بگویید . یعنی همه چیز را به گونه ای آمده کنید که پذیرش این امر را برای خانواده تان ساده تر کند . یعنی غزل خداحافظی را بخوانید .</p>
<p>تمام فکر و ذکرم آن بیماری بود . بعد از ظهر آن روز از من بافت برداری کردند . این کار را با فرو کردن یک آندوسکوپ درون حلقم و عبور آن از معده و روده و فرو کردن سوزن داخل تومور و برداشتن چند سلول از آن ، انجام دادند. آرامش عجیبی داشتم . اما همسرم که در آنجا حضور داشت گفت که زمانی که پزشکان سلول ها را زیر میکروسکوپ مشاهده کردند ، دکترها با فریاد می گفتند که این یک نوع نایاب  از سرطان لوزالمعده است که با جراحی قابل درمان است . جراحی کردم و اکنون نیز الحمدا… خوبم .  و این نزدیک ترین فاصله من تا مرگ بود و به یاری خدا ، گوش شیطان کر امیدوارم تا چند دهه دیگر هم به این ترتیب باشد.با این تجربه با اطمینان خاطر به شما می گویم که  اهرمی پر استفاده و کاملا با هوش است .</p>
<p>هیچ کس دوست ندارد بمیرد ، حتی انسان هایی هم که به بهشت می خواهند بروند دوست ندارند بمیرند تا به آنجا برسند، اما مرگ مقصد مشترک همه ماست . هیچ کس توان گریختن از آن را ندارند و آن به این دلیل است که مرگ بهترین دعوت به زندگی است ، مامور تغییر زندگی انسانهاست . اینکه گذشتگان راه را برای آیندگان باز کرده اند چیز واضحی است . هم اکنونم آن آیندگان شمایید ولی در آینده نه چندان دور شما تبدیل به گذشتگان می شوید و از صفحه روزگار محو می شوید . البته از اینکه اینقدر دراماتیک بودم عذر می خواهم؛ اما حقیقت جز این نیست.</p>
<p>وقت شما محدود است ، پس آن را صرف زندگی کردن به شیوه دیگران نکنید . در دام عقاید تعصب آمیز دینی نیفتید . چون نتیجه افکار دیگران است .نگذارید که صدای عقاید دیگران ، صدای روح شما را خفه کند. و بهتر از همه اینها ، جرات ، پیروی از قلب و حس ششمتان است . چون تنها اینها هستند که می دانند شما چه می خواهید بشوید. بقیه در مرتبه دوم قرار می گیرند.</p>
<p>وقتی جوان بودم ،‌انتشاراتی به نام کاتا لوگ تمام زمین The whole Earth Cata by )  ) که به نوعی انجیل دوره نابود و توسط شخصی به نام استوارت برند ( Stewart Brand) در  Merlo Park  ابداع شده بود. او اینکار را با حس شاعرانه اش انجام داد . اواخر ۱۹۶۰ بود در آن هنگام از نشر رومیزی و کامپیوتری خبری نبود و اینکار توسط ماشین تحریر و قیچی و دوربین های پلارایدPolarpid) ) انجام می گرفت . مثل گوگل Google) ) بود اما نسخه کاغذیش . این قضیه ۵۵ سال قبل از ظهور گوگل بود : ایده آل و پر از ابزارهای کار آمد و سرشار از اندیشه های عظیم .</p>
<p>Stewart و همکارهایش چندین شماره از آن را منتشر می کردند و هنگامی که دوره اش به اتمام می رسید ویژه نامه نهایی اش را منتشر می ساختند . یادم است که اواخر ۱۹۷۰ بود ، در سن و سال شماها بودم ، در پشت جلد یکی از این شماره ها تصویری از طلوع خورشید در یک جاده روستایی، از این جاده هایی که اگر جسور باشید در آن بصورت مفتی مسافرت     می کنید (منظور همان Hitch hike  است که بدون پرداخت پولی سوار هر ماشین غریبه ای می شوید ) در پایین آن عکس این عبارت نوشته شده بود : ((گرسنه بمان ، احمق باش ))   این پیغامی بود که آنها می فرستادند . گرسنه باش. و این .و این آرزویی بود که همواره      در ذهن خود می پروراندم . و اکنون که شما فارغ التحصیل می شوید و زندگی جدیدی را آغاز می کنید برای شما آرزو می کنم . احمق باش . گرسنه باش . از شما سپاسگزارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mrmahdi.com/49/general/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d9%82-%d9%88-%da%af%d8%b1%d8%b3%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

