سبزی حس سبز

این روز ها حس و حال خاصی دارم… حس سکون… یه حس سبز !

دوست دارم توی یه باغ ۱۰ هزار متری تو نیاوران ! نشسته باشم روی یه صندلی راک کلاسیک با یه گرام قدیمی که داره صفحه مراببوس رو پخش میکنه.  مرا ببوس ، مرا ببوس… !  الان که اینارو داشتم مینوشتم یاد حس سبز خانه سبز افتادم. صدای گرم عمو خسرو ، که میگفت یه خونه هرچی که باشه باید سبز باشه ، بله سبز و همیشه سبز. همیشه آخر تیتراژ اول سریالو دوست داشتم ( چیشد !!! ) .

بگذریم. یاد قدیما بخیر… دوست دارم این حس و حالو نگه دارم ، تا ابد. ولی چه میشه کرد. ذات زمونه اینه که لحظه های قشنگو بزاری و بری جلو و منتظر لحظه هایی باشی که نمیشناسی . لحظه هایی که دوست دارم سبز باشه. بله سبز و همیشه سبز !

تو این روزا بعضیا که میبیننم میگن پسر یجوری شدی؟ میگم آره . تو دلم شیشکی میبندم ، پیش خودم میگم از تو دلم خبر ندارین. اینو که بهم میگن تازه یاد مشکلات زمونه میوفتم. دلم میخواد هزار تا فحش نثار طرف کنم. تازه داشتیم تو دلمون غرق میشدیم ، هی مارو حالی به حالی میکنن ! حسمو که به طرف میگم تازه بهم میگه پسر تو یطوریت شده ، اینو که میشنوم دلم میخواد با تمام وجود داد بزنم سرش!  ولی یاد اون آهنگ نامجو میوفتم… همش تنم اسیره همش دلم میگیره ، خنجر زدم خوب نشد ، بل بل زدم جور نشد !!

بیخیال میشم. میگم داداش تورو بخیر و مارو به سلامت ! تازه بهم میگه چیچی رو به سلامت تو یچیزیت میشه ها . یخورده بگرد پسر یخورده تفریح کن. جوابشو نمیدم ولی تو دلم میگم ببین حالا هرکی بما میرسه تز روانشناسی میده و شروع میکنه به نصیحت ! بهش میگم ببین تو ازین چیزا سر در نمیاری .. هنوز حرف از دهنم در نیومده میگه : برو بابا ، این حرفا مال پیرمردای ۸۰ سالس !  پسر یخورده برو بگرد این فکرا از سرت بیوفته.

بازم جوابشو نمیدم. یه چند ثانیه ای سکوت بینمون برقرار میشه. پیش خودم دارم به حرفاش فکر میکنم. ولی بهش میگم ببین این یه حس خاصه که باید درکش کنی. مگه نشنیدی که میگه ، تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی.

بهم میگه بازم که زدی تو نخ این حرفا ! بهش میگم بابا تو اصلا حرف حالیت نیس ، خدای نکرده انگار یس تو گوش خر دارم میخونم.  هیچی نگفت. بهش گفتم ناراحت شدی ؟ گفت نه . دارم به حرفات فکر میکنم . بهش گفتم انگار تازه داری میای رو دور . ترشی بخوری نخوری یچیزی میشی !  زد زیر خنده . گفتم چیه ؟ بهم گفت تو دیوونه ای بابا آدم بشو نیستی که نیستی. ولی جدی حالا که بهش فکر میکنم میبینم حس جالبیه ها !

پیش خودم میخندمو میگم. تازه کجاشو دیدی این همون سبزیه حس سبزه که روح آدمو پر میکنه و مثل یه ویروس واگیر همرو میگیره..

دوباره یاد بدختیام افتادمو بهش گفتم : ببین خیلی هم جدی نگیر بعضی وقتا یه حرفایی میزنم بعدش خودم پشیمون میشم. تو چشام نگاه کرد و جوابمو نداد. ولی من سبزی حس سبزمو تو چشاش دیدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>