مست و هوشیار

دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۷ -- ۲۱:۲۴ | برچسب ها:

محتسب ، مستی به ره  دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است ، افسار نیست

گفت : مستی ، زان سبب افتان خیزان میروی
گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست

گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت : رو صبح آی ، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : نزدیک است والی را سرای ، آن جا شویم
گفت : والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت : تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت : کار شرع ، کار درهم و دینار نیست

گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بیرون کنم
گفت : پوسیده است ، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت : آگه نیستی کاز سر در افتادت کلاه
گفت : در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست

گفت : می بسیار خوردی ، زان چنین بی خود شدی
گفت : ای بیهوده گو ، حرف کم و بسیار نیست

شاعر : پروین اعتصامی

  1. ساقی
    یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸ -- ۱۲:۴۶

    ساقی بیا می بده ساقی خرابم مکن….

  2. ساقی
    یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸ -- ۱۲:۴۷

    تست

  3. یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ -- ۱۳:۵۳

    ….. چه زیبا