موضوع انشا: روز زن را چگونه گذراندید؟

شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵ -- ۱۷:۵۱ | برچسب ها:

سلام.

اول از هرچیز بخاطر اینکه در آپدیت وبلاگ تاخیر داشتم عذر خواهی می کنم. یکی از مسائلی که باعث شد تا نتونم آپدیت کنم شاید پیدا نکردن سوژه مناسبی بود تا شما عزیزان از آن لذت ببرید. بنابراین همینجا از شما خواهش می کنم که اگر موضوعی بنظرتون جالب میاد که بشه در مورد اون داستان طنز یا مطلبی نوشت بنده رو مطلع کنید و در قسمت نظرات به اون اشاره کنید.

————————————

قلم به دست میگیرم وانشایم راآغازمیکنم.مادر روززن هیچ جانرفتیم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصبانی بود که چرااو مثل شوهرخاله مان برای مادرمان دستبند طلانخریده.پدرمان هم میگفت پول نداشتم ولی مادرمان قبول نمیکرد.دراین روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود که یعنی نمیداندامروزروززن است.امامادرمان خیلی با پدرمان مهربان شده بودومانندهرروز اورابا پس گردنی ازخواب بیدارنکردوبااردنگی بیرون نینداخت.ما دراین روز استثنائاٌ صبحانه خوردیم.

ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان کرده بود.البته پدرمان ازهمان اول صبح نمیدانیم چرااخم کرده بودوتلویزیون تماشا میکرد.فقط نمیدانم چراتاتلویزیون برنامه ای درباره روز زن گذاشت،پدرمان تندی طوریکه مادرمان نفهمد کانال آن را عوض کرد.
ازعجایب دیگر این روز زنگ زدن مادربزرگمان بود که صبح زود هنوزکه پدرمان بیرون نرفته بودزنگ زد وپدرمان مجبورشدبه اوروز مادر راتبریک بگوید.که تادیدمادرمان چپ چپ نگاهش میکندتا قطع کرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبریک گفت وبعدسریع ازخانه به اداره رفت وحتی چای خودراهم کامل نخورد.
یکی ازبدیهای این روزکاربیش ازحد آن است.چون مادرمان ازهمان وقتی که پدرمان رفت مارابه کارگرفت وگفت که باید خانه برق بزند.تا وقتی پدرمان می آید خوشش بیاید ومابچه ها همه اش خانه راتمیز کردیم.ولی مادرمان به ماکمک نکردوبه دوستش زنگ زدوبه دروغ گفت پدرمان صبح اوراازخواب بیدارکرده وسندخانه راکه به اسم اوزده است به اوداده است.ومابسیارتعجب کردیم چطور وقتی خانه مان اجاره ای است سندآن به اسم مادرمان زده شده است.
امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داریم،اماپدرمان ازاداره زنگ زدوگفت امشب اضافه کار می ایستد ونمیتواند به خانه مادرزن جانش برود که مادرمان تهدیدکرد اگرنیاید اوراقیمه قیمه خواهد کردوبرای همین پدرمان سرساعت آمد وعصبانی بودوتامارادید محکم درگوشمان زد وماگریه کردیم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسیارمیخندیدوبسیارباماشوخی میکرد.اماپدرمان شدیدا عصبانی بودو ما هی ازدستش فرارمیکردیم.که شوهرخاله مان ناگهان جلوی خاله مان زانوزد ودستبندی رابه اودادوبه اوگفت:چه زن خوبی است که پدربزرگ ومادربزرگمان برایش دست زدند وتشویقش کردند.ولی پدرمان دست ماراگرفت وگفت که مارا میبرد تا سرپاکند وهرچه ماگفتیم مادیگربزرگ شدیم وآن برادر کوچکمان است که باید سرپا شودگوش نکردومارابه دستشویی برد وگفت که کارخودمان رابکنیم.ولی چون ما خجالت میکشیدیم آن کارارنکردیم وهی کتک خوردیم وبعدازاینکه ازگریه سیاه شدیم تازه پدرمان یادش آمد باید برادرکوچکمان رامیاورده وماراباززد وبرگشتیم.
وقتی برگشتیم دیدیم مادرمان آنقدر عصبانی است که نگو.وتاآخرمهمانی هردوباهم حرف نزدند ولی وقتی سوارماشین شدند آنقدرباهم دعواکردندوآنقدرمارا که گریه میکردیم زدند تارسیدیم.وبعدکه رسیدیم پدرمان قبول کردتا فردا برای مادرمان دستبندبزرگتری بخرد.
ماازاین انشانتیجه میگیریم که روززن روزکتک خوردن بچه هاست وباید برای مادرها حتمادراین روز دستبند طلا خریده شود.
این بود انشای ما.

با تشکر از سرخ و سفید.

  1. دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵ -- ۱۳:۳۰

    kheyli toop bood. ;)