تنها در خانه

سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ -- ۰۲:۵۰ | برچسب ها:
با سلام
با توجه به نظرات شما دوستان عزیز که پیشنهاد داده بودید روی داستان های کوتاه طنز کار کنیم اولین داستان کوتاه رو نوشتم ک امیدوارم خوشتون بیاد. منتها نکته مهم توی اینجور داستان ها داشتن سوژه هست. بنابر این از شما خوانندگان عزیز می خوام که سوژه هایی رو که به ذهنتون میرسه رو توی قسمت نظرات بنویسید تا برای اون سوژه ها داستان بنوییسم.
در ضمن از تمامی کسانی که در ضمینه داستان نویسی و طنز نویسی فعال هستند دعوت می کنیم تا داستان هاشون رو برای ما بفرستند تا ما با اسم خودشون توی وبلاگ منتشر کنیم.
——
تنها در خانه
سلام ، خب شاید شما تا بحال این تجربه را داشته باشید که خانواده می خواهند به مسافرتی بروند و شما اصلا حال و حوصله مسافرت رفتن را ندارید ، به هر مصیبتی شده قرار می شود که در خانه بمانید تا خانواده از مسافرت برگردند. نا سلامتی شما درس دارید ! (:|

قراراست خانواده شما به یه مسافرت سه روزه ای به خانه یکی از اقوام بروند ، شما اولین کاری که می کنید به دوست نزدیکتان زنگ زده و موضوع را اطلاع می دهیدبالاخره قرار مدار هارا می گذارید و قرار می شود ساعت ۷:۳۰ شب جلوی توالت میدان ونک بایستید ! کجا بهتر از توالت میدان ونک بهتر ؟

ساعت ۶:۳۰ است و شما باید یواش یواش آماده شوید که برین سر قرار . طبق معمول زیر بقلتان را بو می کنید ! رنگتان عوض می شود :-& ، سبز ، بنفش ، آبی ، قرمز …

تصمیم می گیرید به حمام بروید، حالا در حمام هستید ، معمولا عادت دارید که زیر دوش یکی از ترانه های مورد علاقه تان را با صدای بلند بخوانید : این قد بالا رو ببین چی کرده ، لای لای لالالای لای … و روی دیوار حمام ضرب میگیرید ، یکهو ناخواسته زیر دوش می گوزید ! به واسطه حمام صدای گوزتان اکو می کند و شما به شدت خنده تان میگیرد :))‌ کارتان در حمام تمام شده حوله تان رو دور خود می پیچید ، خودتان را خشک می کنید و لباسهایتان را می پوشید !

ساعت ۷:۱۰ دقیقه است. دیگر چیزی به ساعت ۷:۳۰ نمانده ، شما باید زودتر خودتان را به میدان ونک برسانید. سریع از خانه خارج می شوید. نخیر !‌ مثل اینکه امشب شب شماست ! چون همان موقع اولین ماشین جلو پایتان ترمز می زند .

+ آقا ونک ؟

- بشین

توی راه رانتده مختان را سرویس می کند ! راننده برای شما از قهرمانی هایش در مسابقات فرمول ۱ برایتان تعریف میکند :

- آره خلاصه ، یه حالی از این رافائل گرفتم که دیگه واسه ایرانی جماعت شاخ نشه..

+ منظورتون رافائل نادال هست دیگه ؟

- آره دیگه ، پس چی ؟

+ ولی ببخشید اون که تنیس بازه…؟؟

با این حرف شما راننده دیگه تا آخر مسیر هیچ چیز نمی گوید !  :| دیگر به میدان ونک رسیده اید. از راننده میزان کرایه خود را می پرسید ! راننده از شما یک ۱۰۰۰ تومانی می گیرد و یک ۱۰۰ تومانی به شما می دهد! این درس عبرتی می شود که دیگر حال راننده تاکسی را نگیرید ! :(

ساعت ۷:۲۰ دقیقه است. هرچه سریعتر خودتان را به جلوی توالت میدان ونک می رسانید. نگفتم امشب شب شماست ؟ در چند قدمیتان یک دختر خانمی منتظر کسی است. معلوم است که حسابی خسته شده ! نیم نگاهی به شما می کند و جلو می آید :

- ببخشید ، شما آقا ارشیا هستید.

+ شما که مثل خر کیف کرده اید به دروغ خودتان را جای ارشیای مادر مرده جا می زنید ! :d

+ نمیدونی چقدر این خیابون شیراز چقدر ترافیک داره … کلی تو ترافیک گیر کرده بودم‌ !

- مگه خونه شما توی رسالت نبود !؟

شما گند زده اید ، دوستتان را از دور می بینید و جوری که دختر نفهمد جیم میشوید ! دو نفر دیگر هم همراه دوستتان هست. یکی از آنها را قبلا دیده اید ولی آنیکی را نه ! باهم آشنا میشوید و راه میفتید ! یک ساعتی هست که دارید راه میروید. از شانس بد شما به یک رستوران شیک رسیده اید ( به دلیل مسائل تبلیغاتی اسم نمی بریم >:P ) دوستتان پیشنهاد می دهد که شام را در  این رستوران بخورید ! سر میز نشته اید ، گارسن سفارش را از شما و دوستانتان میگیرد. ۱۰ دقیقه ای طول می کشد تا غذا را برایتان بیاورند، مشغول خوردن می شوید. غذایتان را تمام می کنید. شما می روید که دستهایتان را بشویید ! وقتی که بر میگردید خشکتان می زند ! از دوستانتان خبری نیست ! همین لحظه گارسن صورت حسابتان را می آورد ! پول خون پدرتان است ! پول را به صندوق دار می دهید ! نگاهی به تابلوی رستوران می اندازید و حساب دستان می آید ! زیر لب فحشی نثار دوستتان می کنید و به راه می افتید.

- بووووووووووق

+ ونک….‌ ؟

- بیا بالا

به میدان ونک رسیده اید. پیاد می شوید و کرایتان را حساب می کنید ! دوباره زیر لب فحشی به دوسستتان می دهید چون فقط یک ۵۰۰ تومانی برایتان مانده است ! تمام پولهایی را که از پدرتان بابت خرج ۲-۳ روز گرفته اید تمام شده ! به سمت خانه تان راه می افتید.

ساعت ۱۱:۳۰ داخل خانه روی مبل جلوی تلویزیون ولو شده اید ! تلویزیون را روشن می کنید. کانال ۱ ، ۲ ، ۳ … نخیر !‌ طبق معمول هیچ چیز ندارد. ماهواره را روشن می کنید… تصویر ندارد !!! چند تا کانال عوض می کند.. مثل اینکه بر اثر باد و طوفان بعد الظهر تنظیم ماهوارتان بهم خورده… بازهم فحشی نثار دوستتان می کنید !!! به سمت اتاقتان به راه می افتید ! روی تختتان دراز می کشید و می خوابید.

ساعت ۷:۳۰ صبح است که از خواب می پرید ! لعنت به این زنگ ساعت… نگاهی به ساعت می اندازید. یادتان می آید که باید به مدرسه بروید !! بلند داد می زنید ، مرگ بر مدرسه ! سرتان را زیر پتو می کنید و دوباره می خوابید‌! ساعت ۱۰ صبح شده از روی تختتان بلند می شوید و به سمت یخچال می روید ! چیزی می خورید و کامپیوترتان را روشن می کنید..

دو سه ساعتی میگذرد !!! شما هیچ چیز را به اندازه چت کردن دوست ندارید ! اساسا چت کردن کاری است که بسیار حال دارد و شما از آن لذت می برید. نگاهتان به ساعت کامپیوتر می افتد کم کم شکمتان به قار و قور افتاده است.  تلفن رستوران سر خیابانتان را می گیرید. ولی همان موقع قطع می کنید. یادتان می آید که پول ندارید ! دوباره فحشی نثار دوستتان می کنید. پیش خودتان می گویید گور بابای ناهار… کانال ۵ دارد فیلم شنل قرمزی را پخش می کند !‌ از بیکاری بهتر است… ۱ ساعت گذشته است. دیگر خیلی گشنه تان شده . تلفنتان زنگ می زند.

+ بله بفرمایید.

- سلام … جان

+ چطوری بابا کی بر میگردین ؟

- چیزه… ما شاید یه ۴-۵ روز بیشتر بمونیم. آخه خاله… اصرار می کنه که بمونیم تا آخر هفته…. زنگ زدم بهت بگم که یه وقت دلواپس نشی..

+ باشه بابا موردی نداره.

- پس خداحافظ

+ خداحافظ.

دوباره فحشی می دهید. اما این بار به خاله تان !! دیگر گاوتان ۱۰ قلو زایید ! باید تا آخر هفته هوا بخورید و کف پس دهید ! آشپزی هم که بلد نیستید ! حسابی کلافه شده اید. لگدی به مبل جلوییتان می زنید. این کار فایده ای ندارد. تازه پایتان هم کلی درد گرفته است…

نتیجه اخلاقی : هیچوقت خانواده رو نپیچونید.. در انتخاب دوست دقت کنید … و آشپزی یاد بگیرید.

موفق باشید.

  1. ehsan
    سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ -- ۰۳:۰۲

    داری پیشرفت می کنیی ایول… بهتر!
    آفرین پسر…
    تو هر کاری حتی هرچی هم بد… از تمام قدرتت استفاده کن..

  2. علیرضا
    سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ -- ۰۳:۱۶

    looooooooooooool =))

  3. پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۵ -- ۰۸:۳۰

    اینی که نوشتی نتیجه ی تجربه ی شخصی خودت بوده؟ :D